هم آهنگی به روش سنتی - حامد حسینی

Hamahangi Be Raveshe Sonati

 

افلاطون به عنوان یکی از بزرگترین معلمان فلسفه که همچنان پس از بیست و چند قرن کرسی معلمی را بر جامعه بشری حفظ کرده است شاگرد سقراط بود.مردی که هیچ اثر مکتوبی از خود بر جای نگذاشت.و تنها در مناظرات و زندگی روزمره فلسفه را عملی و عینی تدریس می کرد.افلاطون که خود فیلسوفی کم نظیر بود سعی کرد تمام مکالمات سقراط را مکتوب کند.طبق نظرات موجود مورخان، نوشته های او حاصل ترکیب تعلیمات مستقیم سقراط و در عین حال یافته های شخصی خودش است.به هر حال در بخشی از عمر افلاطون سقراط زنده نبود که تعلیمی از او امکان نگاشتن داشته باشد.اما وی تمام کتابهایش حتا آخرین آنها را در قالب سخنان استادش و به صورت روایت از جانب او نقل می کند.اما چرا؟

 

 

شواهد تاریخی به ارادتمندی شاگردانه افلاطون و علاقه فراوان او به سقرا ط گواهی می دهند.اما مسئله بزرگتری در این انتساب دانسته ها و نوشته ها به سقراط پنهان است.افلاطون فلسفه را از استادش آموخته بود.او می دانست که در بستر جهان بینی ای که از سقراط آموخته به جهان و پیرامونش و خویشتن می نگرد.واضح بود که دریافتها و نتایج عقلی مشخصی در اثر تمرینها و ادامه روش فلسفی به دست آورده بود.اما همواره معتقد بود این یافته ها در بستر آموزه های استادش به دست می آیند.او خود را محصول چین، باغی می دانست که نهال های درختانش را سقراط کاشته بود.واگر خود او عمری مثلن دو یا سه برابر داشت همین عبارات و یافته ها را به زبان خود و در سیر طبیعی مسیرعقلانی اش ابراز می داشت.این نگرشی ست که قرنها در افراد و جوامع پیشرفته حاضر است.این نگرش تواضعی ریاکارانه یا کورکورانه نبوده و نیست.بلکه فروتنی ای عاقلانه در برابر عقلی بزرگتر و جانی وارسته تر است.و مهم ترین دلیل درست بودنش ماندگاری طولانی اش می باشد.در قرن بیستم هم انیشتن به عنوان نابغه ای در فیزیک مدرن به وضوح گفت من بر شاخ غولها ایستاده ام.یعنی اساسن باید فیزیکی بود که به نیوتون و کپرنیک و دیگران برسد و قوانین مکانیک گفته شود تا به انیشتن برسد که او حال بتواند بر شاخسار این درخت پر ریشه و تنومند جلوه گاه نوینی را به نمایش درآورد.

اما در جامعه من نوین ترین آموزشهای علمی چه نظری و چه کاربردی به سرعت توسط نو آموزان به مالکیت شخصی و درونی در می آید.نوآموزانی که حتا چند درصدی بیشتر از محتوا را درنیافته اند و فاقد هر نوع دیدگاه در خصوص افق حرکت هستند به صورتی متعصبانه و ساده انگارانه در معنای منفی آن داعیه تسلط و فهم کامل آنچه هنوز نیاموخته اند را دارند.ودر بسیاری موارد اقدام به اصلاح روش از نظرگاه خویش می کنند!!!

همین روش آموزش پذیری ماست که همواره ما را در یادگیری در سطوح مختلف و علوم متفاوت به ناقص آموز و غلط آموز تبدیل کرده و می کند.داستان کوزه گر و فوت کوزه گری حکایت از دردی تاریخی بر این بستر فرهنگی دارد.داستان شاگرد عجول و خامی که به سرعت در پی استقلالی زود هنگام و ناسپاسانه است و معلمی که تکنیکی را برای روز مبادا و با حس پیش بینی از حرکت شاگردان برای برتری همواره نزد خود نگاه داشته است.این حکایت طنز تلخ فضای آموزش و یادگیری ماست.

من این روش را نه تنها به دلایل عقلی واضح بلکه به گواهی تاریخ در سرانجام جوامعی که چنین اسلوبی را اعمال می کند اشتباه مسلم و ناهم خوان با جریان حرکت هستی می دانم.حال حاضر جهان ما حکایت واضحی ست از پیشی گرفتن صد چندان مللی که چرخه آموزش را به شیوه ای درست و غیرمغرضانه دنبال کرده و می کنند.جوامع پیشرفته ای که به دانشجویان سرزمینهای بدوی آفریقایی بورسهای تحصیلی می دهند و آموزه ها را در اختیار آنان قرار می دهند.چرا که دستاوردهای خود را بشری می دانند نه شخصی.

علی رغم تمام این شواهد حضور چنین فضایی هر چند مسموم در محیط کار،آموزشهای فنی و کاربردی یا میادین برتری جویی مثل ورزش یا تجارت قابل درک تر است.اما چنین فضایی در آموزشی عقلی و به تعبیری ریاضی گونه که امکان دست آورد مشخص مادی ندارد چه در پی دارد؟

در حوزه آموزشی که به وضوح تمام در آن گفته و تاکید می شود من و دیگران عضوی از ساختار هوشمند و درهم تنیده هستی هستیم.و ما را بر آن می دارد که با دریافتی علمی و عینی بفهمیم یکپارچگی فراگیری سراسر حیات و عالم را به هم متصل کرده است.ما به عنوان انسان عضوی از چرخه های بزرگتر زیستی هستیم و در تعاملی دائمی با تک تک دیگر اعضا از جانداران و غیر آنان قرار داریم.در حالی که این درس بخشی از مفاهیم خود را درک هم سرنوشتی اعضای هستی می داند بدیهی به نظر می رسد که با فهم اولین پله های چنین درکی دست کم در خود این درس فضای اشتباه رایج در حوزه یادگیری کنار گذاشته شود.و هم کلاسان دوستانی تلقی گردند در مسیر مشترکی که تنها دست آورد آن باز تنظیم رابطه ای بنیادین میان فرد و هستی ست.و نه رقیبانی در مسابقه ای برای کسب تنها یک عنوان قهرمانی.قصد داشتم برای درک روشن تر به تفاوت میان مسابقات مختلف ورزشی مانند شنا و دو میدانی و ... که فضایی رقابتی با سه برنده و سه مدال دارند با کوهنوردی که قاعدتن فضایی غیر رقابتی دارد بپردازم که با یادآوری تجربیاتم از صعودهای مختلف یادم آمد ما حتا کوهنوردی که از غیر رقابتی ترین ورزشهاست را هم رقابتی کرده ایم و دیگر از آن فضای همراهی برای رسیدن تمام اعضا به قله و لذت صعود دسته جمعی و احترام به خود کوه برای تدارک امکان صعود هم چیز زیادی باقی نمانده.

بهر رو در چنین آموزش محضی که نهایت آن گشایشی شخصی و منحصر به فرد در درک یک عضو از کل است حضور عناصر رقابت و به کار گیری تمام تدابیر در نرسیدن و نرساندن دیگر همراهان نه تنها از جهت اخلاقی تاسف بار بلکه بیشتر از جایگاه فهم منطقی و علمی خنده دار است.

دریچه ای هست که در جهان تنها و تنها به دست من باز خواهد شد پس چگونه ممکن است دیگری با فرض سریع تر رسیدن از من بتواند آنرا بگشاید؟!!

آهنگی هست که هر کسی به سهم خود می تواند آنرا بشنود و هر چقدر شنیدن آن نمی تواند مانع شنیدن آن توسط دیگران باشد.ونمی توان مالکیت آنرا در اختیار گرفت.همانطور که خورشید بر همگان می تابد و هیچ انحصاری قابل اعمال بر آن نیست.تنها می توان فضای درونی خود را به سیاهچال عظیمی تبدیل کرد که نسخه هایی بدلی از دیگران را در آن از تابش خورشید محروم کرد.

در مجموعه اعداد طبیعی که از یک تا بی نهایت می رود هر عدد منحصر به فرد است.و در رابطه ای انحصاری با زنجیر اعداد قرار دارد.سه هیچ مزیتی بر پنج ندارد.و شش هرگز نمی خواهد هفت باشد.آنها هر کدام خودشان هستند.و بدون هر کدام زنجیره اعداد طبیعی ناقص خواهد بود.

کاروان حیات با سرعت حیرت انگیزی در حرکت و گسترش است.و من نخواهم توانست با زنجیرهای نازک و موئین امیال درونی ام خلقتی به این شگفت انگیزی را در جزئی ترین تقسیمات زمانی از حرکت باز دارم.

نام پژوهشگر : حامد حسینی

تهیه شده در:

پژوهشگاه کلام زنده پژوهشکده مقالات

 

برای آگاه شدن از دیگر نظرات در باره ی این اثر، ادامه ی مطلب را مطالعه کنید.

همچنین از شما دعوت می شود در صورت مطالعه ی این اثر در نقد و بررسی مشارکت کنید یا جمله ها و پارگراف های که برای شما اثر گذار بوده است را با دیگران سهیم شوید.