وستوک-1, امیر صفری

Vostok spacecraft

نمیدونم  داستان اون فضانورد اتحاد جماهیر شوروی سابق را شنیده اید یا نه، البته من نمی دونم که اصلن این داستان حقیقت دارد یا نه؟ من که نمیدانم اصلا دلم هم نمی خواهد بدانم، این مثل این است که بخواهیم بدانیم رابین هود  و یا ایاز،پینوکیو، سیندرالا و یا حتی پوریای ولی و خیلی از شخصیت های داستانی ما حقیقی هستند و یا فقط از تراوشات مغزی یک نویسنده بیرون آمده اند.

 بگذریم، چند روز پیش داستانی شنیدم درباره اولین انسانی که پا از رویای پرواز فراتر گذاشت و مرزهای اتمسفر را در هم شکست، حکایتی که آمریکایی ها را بسیار غمگین و در مواردی عصبانی می کند چون این انسان از اهالی شوروی سابق بود نه آمریکا(بطور کلی ما آدم ها دوست داریم یا عصبانی باشیم و یا اینکه یه نفر دیگه را عصبانی کنیم در غیر این صورت موجودیتمون زیر سوال میره البته استثنا هایی هم وجود داره که یکی از اونها من هستم و اون یکی هم خواننده این مطلب هست).

 

این فضانورد تعریف می کند که چند دقیقه پس از پرتاب موشک، برای اولین بار یک انسان میتواند افق را به شکل خطی منحنی مشاهده کند و جو را به صورت تنالیته ای از رنگ سیاه تا آبی روشن ببیند تصویری که شاید خیلی از ما عکس آن را دیده ایم ولی هرگز موفق به دیدن اصل آن نباشیم (تاکید یوری روی اولین انسان به این خاطر بود که احتمالا جاناتان مرغ دریایی قبل از ایشون این صحنه را دیده است). فضانورد شوروی یا بهتر بگویم یوری گاگارین می گوید: درست در لحظه ای که محو تماشای تصاویر حیرت انگیز و زیبا بودم و تصاویری که گویی از روی کره جغرافیا و یا اطلس جهان که سالها بود درست بالای سرم روی سقف اتاقم نصب کرده بودم جان می گرفتند و بیرون می آمدند، ابرهایی از غرب به شرق عالم در سفر بودند، مدار 23 تا 30 درجه شمالی و جنوبی که در خشکی فقط کویر بود و کویر، دیوار چین یادم نرود کجاست؟ آها آنجا، مانند اژدهایی در بین جنگلها و دشت های چین پیچ و واپیچ می خورد، مرزهای جمهوری کمونیستی شوروی را داشتم مرور می کردم بر خود و کشورم می بالیدم ، آمریکای شمالی و مرکزی را مرور می کردم و دلم می خواست سفینه ام پنجره اش باز می شد و من می توانستم سنگی ، کلوخی و یا هر چیز دیگر شده بر سرشان پرتاب می کردم، آمریکای جنوبی و جنگل های آمازون که کاشکی مال کشور من بودن گرچه کشور های دوست اونجا زیاد هستن ولی از آلاسکا نمیشه به راحتی گذشت، آخه کدوم احمقی حاضر شد اونجارو بفروشه ؟ اون هم فقط  هفت میلیون و دویست هزار دلار به این آمریکایی های ... ، ولی ناگهان دنیا در جلوی چشمانم تیره و تار شد،

تق

تق

تق

تق

این صدایی بود که از پشت صفحه کنترل  شروع کرد به خودنمایی کردن،

تق

تق

تق

تق

با ضرب آهنگی ثابت هر دو ثانیه یک بار،

تق

تق

تق

تق

داشتم دیوانه میشدم، سفینه وستوک-1 بزرگ ساخته شده بود ولی محفظه یا کپسول حمل انسان اون بسیار کوچک و تنگ بود،بطوریکه من قادر نبودم حتی کوچکترین تحرکی از خودم داشته باشم، سفینه ای که من را تبدیل کرده بود به اولین فضا نورد، سفینه ای که غرور ملی یک کشور و بیش از اون یک ایدئولوژی بود و بلکه فراتر از آن مایه مباهات نوع بشر شده بود، حالا یک تنه در برابرم ایستاده است، فکرم را مختل کرده و قادر به هیچ کاری نیستم، ترس سراسر وجودم را فرا گرفته و در اون لحظه اصلا نمی دانستم کیستم و کجایم، و همچنان صدا می آمد،

تق

تق

تق

تق

 دیوانه وار به هرچه که در شعاع حرکتی دستانم هست ضربه می زنم تا شاید بتوانم صدا را قطع کنم،فریاد میزنم تا شاید صدا را لااقل نشنوم داشتم زمین و آسمان را به هم می دوختم که ناگهان یک لحظه، فقط یک لحظه بر خودم مسلط شدم، یک دم عمیق کشیدم و این سوال را از خودم پرسیدم، چگونه می توانم این ضرب آهنگ مداوم لعنتی را نشنوم وقتی نمی توانم آنرا قطع کنم، پاسخ ها این بود، با آن کنار بیایم(چگونه؟)، با آن دوست شوم؟(مگر می شود با چیزی یا کسی که نمی شناختم دوست شوم؟) دوست شدن هزار و یک دلیل و علت می خواهد، فریبش دهم؟ (چه فکر خام و احمقانه ای) چیزی که در موضع قدرت است چگونه میتوانم فریبش دهم؟ غیر ممکن است، فقط یه راه می ماند، واین آخرین راه است چشمانم را بستم،

تق

تق

تق

تق

بازدمم را بیرون دادم و چشمانم را باز کردم،گویی در دنیایی دیگر بیدار شدم  صدا نبود، هی فلانی کجا رفتی؟

کجا غیبت زد؟راستی کجا رفته بود؟

و گویی یکباره همه جا روشن شد.

دی دی، دی دی، دی دی، دی دی دی دی، دی دی دی

دیدی، دیدی،دیدیدیدی، دیدیدیدیدیدی

صدای موسیقی دلنوازی می آمد، من عاشق شده بودم، عاشق صدایی که فکر می کردم می خواهد من را، آرمانم را، وطنم را و هستی ام را نابود کند و من او را شنیدم ولی اینبار نه برای آزار من آمده بود بلکه آنجا بود تا بتوانم از لحظه لحظه باقی مانده سفرم که یک دور کامل به دور زمین پهناور و زیبایمان بود لذت ببرم، 108 دقیقه پس از آغاز پرتاب، زمین را لمس کردم، بوییدم و بر آن رقصیدم و پایکوبی کردم و تا پایان عمر این موسیقی با من ماند،

 

در اَزَل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد                      عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد.

 

دی دی، دی دی، دی دی، دی دی دی دی، دی دی دی

دیدی، دیدی،دیدیدیدی، دیدیدیدیدیدی

و اگر قرار بود تیتر روزنامه های روز پس از مرگم را خودم می نوشتم، قطعا می نوشتم.

یوری گاگارین فضانورد، دانشمند، خلبان، پدری خوب و مهربان، همسری فداکار و البته عاشق در سن هفت سالگی درگذشت.

تولد: 9 مارس 1934 وفات: 27 مارس 1968

تاریخ عاشقیت: 12 آوریل 1961

 

پی نوشت:

ذهن انسان، یکی از لایه هایی است که انسان را احاطه کرده چیزی مثل کالبد فیزیکی و یا عواطف و احساسات ما، این پوسته ها در پیرامون ماست تا روح را حفظ کند، روح یا جان، جوهر اصلی و مرکز شناخت و معرفت ما انسان هاست.

چنانچه حضرت شمس تبریز نیز می فرمایند:

"اين همه عالــَم پرده‌ها و حجاب‌هاست گرد آدمي درآمده: "عرش" غلاف او، "كرسي" غلاف او، "هفت آسمان" غلاف او، "كره‌ی زمين" غلاف او، "قالب" او غلاف او، "روح حيواني" غلاف او، "روح انسانی" غلاف او، "روح قــُدسي" هم‌چنين – غلاف در غلاف و حجاب در حجاب، تا آن‌جا كه معرفت است.

در اینجا روح حیوانی همان ذهن ماست، و معرفت، همان جان یا روح اصیلی است که در نهاد ما به ودیعه گذاشته شده، به نظر می رسد اگر همین طبقه بندی حضرت‌شمس تبریز را برای لایه های پیرامون خود ملاک قرار دهیم، ما، یا بهتر بگویم هر من(ی)، از نظر مادیون می تواند نهایتن تا "قالب" یا همان کالبد جسمی خود کنترل داشته باشد، یعنی مرز استغراق یا استیلا بر خود و البته باید گفت که بسیاری از علما و فضلا که پر بیراه هم نمی گویند معتقدند که جان و جوهره انسانی در عرش نیز تاثیر گزار است. البته اگر جان بتواند بر خود تسلط یابد، این نظریه از آنجا شکل می‌گیرد که،همه ابنای بشر‌همچنین تمام آفریدگان و هر آنچه که هست عضوی از کائنات یا عرش الهی هستیم (بنی آدم اعضای یک پیکرند/که در آفرینش ز‌یک گوهرند ...) و به همین دلیل هر یک از ما و هریک از ملکولهای تمام جهان خود دارای مشخصات کل کائنات است، البته شاهد این مدعا در مقیاس کوچکتر آن، همین کافیست که تمام سلول های هر موجودی حاوی DNA یکسان و درست همسان با DNA سلول بنیادی همان موجود می باشد، پس به طریق اولی میتوان ثابت کرد که عرش و کلیه زیر مجموعه های آن از کرسی تا جان همه عضو یک پیکره و دارای مشخصاتی می باشیم که هیچیک مستقل از دیگری نمی تواند باشد، حتی اگر بخواهد، مانند یک سلول سرطانی و یا نکروز که اگرچه خود را جدا از یک کالبد می داند ولی کل کالبد فیزیکی و حتی مابقی ارکان و لایه ها برای سلامتی او بسیج می شوند و در نهایت یکی می شوند یا کل کالبد سرطانی می شود و می میرد یا سلامت خود را باز می یابد(چو عضوی بدرد آورد روزگار/دگر عضوها را نماند قرار)، حال نکته ی اصلی درست در همینجاست، تا وقتی که ذهن یا هریک از کالبد های ما از روح یا جوهره تبعیت کنند یا بهتر بگوییم تا زمانی که کنترل اوضاع در دست روح باشد، همه چیز گل است و از همه جا صدای بلبل به گوش می رسد و گاهی هم نوای ساز و نقاره، اما خدا به دادمان برسد در جایی که افسار این اسب به ظاهر رام ولی در نهان آذرخشی طغیان گر، از دست روح خارج شود، کل سیستم رو به نابودی می گذارد، آنجاست که هر پنج دقیقه یک بار می‌خواهیم بگوییم "من چقدر حالم بده" البته زمان پنج دقیقه فقط یک مثال بود چون زمان های خیلی کمتر از این هم به ثبت رسیده که الان جای گفتنش نیست. حال چه باید کرد تا همیشه اوضاع را تحت کنترل خودمان باشد؟

جواب ساده است:

هیچ،

فقط کافیست ارتباطمان را با جهان حفظ کنیم ، شما فرض کنید ارتباط بین الکترون و هسته از بین برود و یا در اثر یک نیروی خارجی مثل یک میدان الکترو مغناطیسی تحت تاثیر قرار بگیرد در آن صورت یا اتم نابود می‌شود و یا تغییر ماهیت می‌دهد،هیچ یک از ما در دنیا، فردیت نداریم، دنیایی را تصور کنید که این چنین باشد. {امیر،عباس،قانون،سرد،سمیرا،تراکتور،کی بورد،سرزده،...}

 این مجموعه چه معنی می‌تواند داشته باشد؟

کاملن بی معنی است. این تنها یک مثال است حال مجموعه هایی دیگر دیگر را در نظر بگیریم مثل مجموعه اعداد صحیح، مجموعه ی اسمها و یا حروف، مجموعه ی فلان یا بهمان، تا زمانی که ارتباطی بین اجزای آن مجموعه نباشد و یا آنرا کشف نکرده باشیم یک یک آنها مجموعه ای از اجزای تشکیل دهنده‌ی آن مجموعه اند ولی به محض اینکه ارتباط پیدا می‌کنند تبدیل به عضو آن جامعه یا جمعیت  می‌شوند مثل جامعه مهندسین و یا جمعیت دفاع از گاوهای پرواربندی شده،در اینجا مهندس بودن و یا ماموریت دفاع از یک جزء از یک مجموعه ی دیگر، آن جزء را به عضو تبدیل می کند و این جوامع را به هم پیوند می دهد.

 آیا راهی جز این وجود دارد که موجودیت هر موجودی را به رسمیت بشناسیم؟ آیا جز این است که در پذیرش هر آنچه هست، باشیم و هر آنچه که می‌خواهیم و نیست فقط برای کسب آن بیشترین تلاشمان را انجام دهیم و اگر به آن نرسیدیم، خوشحال باشیم که بهترین تلاشمان و بهترین بازیمان را برای بدست آوردنش کردیم ولی حالا که نیست، بکوشیم تا اهمیت در تلاش ما باشد نه آن چیزی که می‌خواهیم به آن برسیم و به دست بیاوریمش (ایکاش اهمیت در نگاه ما باشد نه آنچه به آن می‌نگریم) ، آنچه به دست می‌آوریم ممکن است روزی از دست برود و همینطور است که چیزی که از دست می‌دهیم دوباره روزی به دستمان برسد، از جایی که عمرا فکرش را هم نمی‌کردیم، چیزی که ماندنی است دستان ماست که روزی پر است و ممکن است روز دیگر خالی باشدیک آری جانانه به وجود همگان بگوییم.

نه هیچ راهی جز این نیست که به عالم امکان بگوییم تو نیز مانند من و من نیز مانند تو، تو خود من هستی و این است معنای عشق ورزیدن، عشق یعنی آگاهی از عمق ارتباط من با دیگری و عشق ترا با گرمی یک سیب نه، بلکه با گرمی کل پیکره مانوس میکند.

الغرض اعضای یک جامعه، یک پیکره و یا هر چیز دیگر که اسمش را بگذاریم وقتی فرصت ظهور پیدا می کنند که موقعیت مناسب برایشان فراهم شود، یک سلول وقتی سرطانی می شود که حال جسم با آن سلول خوب نیست و یا آن سلول اینطور تصور می کند همانطور که گل وقتی رشد می کند که حال باغبان با باغش و تک تک گلدان هایش خوب است "تق تق" وقتی کنترل اعصاب یوری گاگارین را بدست می گیرد که او پر از استرس است و وقتی آهنگ دلنشین می شود که حال گاگارین با او خوب می شود.

بیاییم حالمان را خوب کنیم.

و کلام آخر از استاد عزیزم کوروش عزیز:

تحول از نقطه ی آغاز می شود که برای نخستین بار بدون هیچ کمکی، بدون رخ دادن هیچ اتفاق خوبی، بدون هیچ خبر امید بخشی، بدون همراهی و همدلی هیچ کسی، بدون کمک هیچ موسیقی و سرگرمی دیگری و بدون هیچ چیز و هیچ چیز دیگری حال بد خود را خوب کنی.

حتا بدون نیاز به هیچ روش و تکنیکی.

 

نام پژوهشگر : امیر صفری

تهیه شده در:

پژوهشگاه کلام زنده پژوهشکده مقالات

 

برای آگاه شدن از دیگر نظرات در باره ی این اثر، ادامه ی مطلب را مطالعه کنید.

همچنین از شما دعوت می شود در صورت مطالعه ی این اثر در نقد و بررسی مشارکت کنید یا جمله ها و پارگراف های که برای شما اثر گذار بوده است را با دیگران سهیم شوید.