«ارزش زندگی» - کوروش سلیمی

img arzesh zendegi salimi

بله، البته مى دانم كه موافق نيستيد.

ارزش زندگى در عمق وجود ما نهادينه شده است و هركسى كه از راه آمده تلاش كرده است براين ارزش اضافه كند.

همه ى معلم هاى زندگى از سنتى تا آكادميك از نخستين روز يادگيرى تا آخرين نفسى كه سراغ داريم ما را دوره مى كنند و درباره ى ارزش شگرف زندگى به ما مى آموزند.

چون اين باور وجود دارد كه هرچقدر چيزى ارزشمندتر باشد بيشتر قدر دانسته مى شود و بيشتر از آن محافظت مى شود.

 

البته كاملا درست است!

 

اما موضوع اين است كه زندگى براى قدر گذاشتن نيست، براى محافظت شدن نيست.

زندگى از آن چيزهايست كه هرچقدر بيشتر مورد استفاده قرار بگيرد خوشحال تر خواهد بود.

 

سوال اينجاست كه آيا ارزش بيشتر و بيشتر دادن به زندگى به بيشتر استفاده كردن از آن كمك مى كند؟

آيا از چيزهايى كه خيلى برايمان ارزش دارد بيشتر استفاده مى كنيم؟

 

گمان نمى كنم!

آنچه كه ديده ام اين است كه از چيزهايى كه خيلى برايمان ارزش دارد، بجاى بيشتر بهره بردن، بيشتر مراقبت و نگاه دارى كرده ايم. در واقع كار بجايى مى رسد كه آنها از ما استفاده مى كنند. مثل اشياء تزئينى كه در گاو صندوق نگاه دارى مى كنيم.

 

معمولاً در خانه هاى ايرانى چند نوع سرويس كارد و چنگال وجود دارد.

١- سرويس دم دستى كه اصلا روى آن ارزش گذارى نمى كنيم و هيچگاه از ارزش آنها حرفى به ميان نمى آید.(چه ارزان باشند چه گران)

٢- سرويس گران قيمتى كه براى استفاده هاى خاص و ميهمان ها هستند.

٣- سرويس هاى بسيار با ارزشى كه اصلا قرار نيست كسى از آنها استفاده كند يعنى غلط مى كند كه استفاده كند، آنها در بوفه ها يا كمدهاى مخصوص نگاه دارى مى شوند مثل سرويس هاى نقره و طلا و يا سرويس هاى قجرى و يادگارى.(البته فقط بعضی دارند)

 

حالا كدام چنگال ها بيشتر استفاده مى شوند؟

كدام چنگال ها خوشحال ترند و در هياهوى خانواده حضور دارند؟

 

حتا اگر مجبور به استفاده از چيزهاى با ارزشمان شويم، اين استفاده همراه با نگرانى و حسرت است.

 

كسانى كه زندگى را بى نهايت با ارزش مى دانند البته به ارزش هر لحظه ى آن آگاه هستند اما بيش از آنكه با هرلحظه ى آن شاد و سرمست شوند نگران لحظه هاى از دست رفته هستند و در حسرت لحظه هاى كه ديگر نخواهد بود.

البته اين خيلى بهتر از كسانى است كه در گريز از لحظه ها هستند اما اين رقص لحظه ها نيست،اين شور نيست اين خنده هاى مستانه ى كودك در باد نيست.

 

البته با چيزهايى كه برايمان بى ارزش هم هستند نمى رقصيم.

 

من از با ارزش يا بى ارزش بودن زندگى حرف نمى زنم.از ارزش ناپذير بودن آن حرف مى زنم.

مى توان از ارزش يك انسان حرف زد بر اين اساس كه آنچه كه از هستى دريافت مى كند چه نسبتى دارد با آنچه كه به هستى مى بخشد.

اما ارزش زندگى؟! وقتى مى گويم زندگى ارزش پذير نيست و شما آن را به معنى بى نهايت بودن ارزش آن تعبير مى كنيد، مثل لبخند ژكوند در در آن تابلوی معروف نقاشى، در جستجوى مش قلى به افق خيره مى شوم.

 

هر تلاشى براى ارزش گذارى روى زندگى پيش از ارزش بخشيدن به آن تلاشى براى ارزش پذير كردن آن است. البته شايد به آن ارزش بى نهايتى ببخشيد اما راه را براى چانه زنى و امكان بى ارزش كردن آن هم باز كرده ايد. آن را روى ترازوى سود و زيان برده ايد. اما در مقايسه با چه چيزى؟

 

ارزش پذيركردن زندگى خيانت به شادى كودكانه ى آن است.

 

بله، براى هركسى چيزى ارزشمند است كه وزن آنچه كه از آن بدست مى آورد بيش از وزن چيزهايى باشد كه بخاطر آن پرداخت كرده است.

همه تلاش مى كنند كه وزن دست آوردهاى زندگى را براى مش قلى سنگين تر معرفى كنند تا ارزش آن برايش بيشتر شود. اما من مى گويم اين معادله يك تقلب است. چون آنچه كه براى آن پرداخت كرده ايم چيست؟

 

زندگى با كدام پرداخت بدست آمده است؟

هيچ!

سود و زيان زندگى را با كدام خرجكرد مى سنجيم كه سر دخلش بحث كنيم؟

همينطورى حرام مى شود.

 

زندگى ارزش پذير نيست چون خارج از امكان محاسبه ى سود و زيان است.

 

مى توانم بگويم كه براى بدست آوردن آن هيچ پرداختى نداشته ايم. اما اگر فكر مى كنى كه براى آن پرداختى داشته اى هم خودت را آماده كن كه حرف اصليم را بگويم: بي خود پرداخت كردى، سرت كلاه رفت! كلا مفتى است. من مفتى گيرم افتاد. مى دانى چرا؟

چون اصلا بدست نيامده است. نمى بينى هيچ تضمينى ندارد؟ نه براى كودك يك روزه و نه براى انسان نود ساله.

چيزى نگرفته اند چون خريدى انجام نشده است. چه نيازى به خودكشى هست وقتى خودش مى كشد.

 

مى گويند زندگى يك ميهمانى بزرگ است.من هم مى گويم اين ميهمانى وروديه و بليط فروشى نداشت اگر از تو بهايى گرفته اند سارق بوده اند. من سرم را پايين انداختم و آمدم تو.

هر لحظه هم ممكن است گوشمان را بگيرند بياندازند بيرون. خودم ديدم. پير و جوان هم سرش نمى شود. چرا براى آن آماده نباشيم یا نباشیم ؟!

حالا بى خيال بهايى كه پرداخت كرده اى شو. رفت ديگر.اگر در ورودى شهربازى هايى كه براى هر وسيله بازهم پول مى گيرند، كلاه بردارى مى كنند. حالا اين هزار تومن باعث شده كه با خودت حساب كتاب كنى ارزشش را داشته يا نه؟!!!

 

اين فقط يك فرصت است.فرصت در ذات خود ارزش نمى آفريند، مصرف كننده ى آن ارزش ايجاد مى كند.

 

كسى كه با خودش حساب مى كند بودن در شهربازى ارزشش را داشته است يا نه، كل داستان را نگرفته است. به هر نتيجه اى كه برسد بازى را از دست داده است. او هنوز متوجه نشده است كه تعيين كننده و آفريننده ى ارزشى است كه در فرصت خالى شهر بازى وجود دارد نه كشف كننده ى آن.

 

زندگى فقط يك فرصت است.

سند چه چيزى را به نامت كرده اند؟

 

در حياط آپارتمان استخرى روباز داريم. روزى مش قلى ميهمانم بود. كنار استخر ايستاده بود و حدود ده دقيقه از ارزش وجود استخر در خانه و ارزش مضاعف سرباز بودن آن حرف مى زد.

او را با لباس هايش داخل آب پرت كردم. چقدر حرف مى زد. خوب شنا كن.

ده دقيقه اى كه هدر رفت.

 

در ميهمانى زندگى زير آن ميز چمباته زده اى و با چرتکه ات ارزش چه چيزى را محاسبه مى كنى؟ ارزش فرصت خالى زندگى كه به بهاى هيچ گيرت آمده!؟

 

فرصت خالى بودن، فرصتى كه مى توانى با هرچه خواستى پرش كنى و هركارى كه در زندگى انجام مى دهى نه ارزشى براى آن ايجاد مى كند و نه كم مى كند، بلكه ارزش خودت را كم و زياد مى كند.

يا كه مى توانى به جاى پر كردنش بخشى از رقص بى پرواى آن باشى، همان چيزى باشى كه خودش هست.

من كه مى گويم نرقصى، گند زدى بهش گلم.

 

عشق و سپاس

کوروش سلیمی

 

 

  img telegram join2