«بازيگوشى و تمركز» - کوروش سلیمی

img bazigoshi tamarkoz salimi

آيا وقتى مى خواهيد كار مهمى انجام دهيد تمركز لازم را نداريد و بازيگوشى مى كنيد؟

امروز درموقعيت منحصربفردى با كودكى بودم. كودكى كه با من مى خنديد و خوشحال بود. سپس زمان تمرين يكى از درس هايش رسيد و ازمن جدا شد. از سر و صداها متوجه شدم كه مشكلى وجود دارد.


نزديكتر كه شدم مادر كودك از من خواست كه به فرزندش كمك كنم. ظاهرا كودك براى حل تمرين هايش با مشكل جدى مواجه بود. به تمرين ها نگاهى كردم، با شناختى كه از كودك داشتم به نظرم تمرين ها نبايد برايش سخت مى بودند. يكى دوتا از تمرين ها را برايش توضيح دادم، اما او متوجه نمى شد، اصل گوش نمى داد.

برايم عجيب بود! اين كودك بسيار باهوش تر از اين عملكرد بود. خيلى زود متوجه مشكل اصلى شدم، كودكى كه تا نيم ساعت پيش مى خنديد و چهره اش از شادى مى درخشيد اكنون به دفتر بزرگ خود خيره شده بود بدون اينكه محتواى آن را دريابد و بجاى نوشتن، مداد را بين انگشت هايش فشار مى داد.

 

دفتر را كنار گذاشتم و از او پرسيدم آيا اصلا به اين درس علاقه ى دارد و از آن لذت مى برد؟

او در پاسخ گفت كه اين درس بسيار مهم است!

گفتم چرا اينقدر موضوع را جدى گرفته است؟

باور نمى كردم كه بگويد آينده ى او به موفقيت در اين موضوع بستگى دارد.

 

من به چهره ى درهم فرورفته و عارى از هرگونه نشاط و خرسندى او نگاه مى كردم و كاملا درك مى كردم كه چگونه جديت و اضطراب ناشى از آن، سطح هوشمندى كودك را به كمتر از يك چهارم آنچه كه از او مى شناختم تنزل داده است و در كمتر از چند دقيقه از او كودكى خنگ، پرخاشگر و لجوج ساخته است.

 

او زمانى با اشتياق وارد اين آموزش جانبى شده بود و در ابتدا پيشرفت سريعى كرده و در مسابقاتى مقام آورده بود. اما به مرور موضوع براى او جدى تر و جدى تر شده بود و اكنون حتی فكر كردن به اين تمرين ها كافى بود كه همه ى نشاط او را از بين ببرد.

 

به روشنى مى دانستم كه بدون بازگشتن شادى و نشاط نه او هيچ شانسى براى موفقيت دراز مدت در اين رشته خواهد داشت و نه من شانسى براى موفقيت در ماموريت كوتاه مدتى كه مادرش براى توضيح اين چند صفحه تمرين به من داده بود.

به همين دليل همه ى تلاش خودم را بجاى توضيح تمرين ها، به روى بازگرداندن روحيه ى شاد او بكار بستم.

واقعا كار دشوارى بود چون به هيچ يك از بازى ها و شوخى من جواب مثبت نمى داد و مرتب تكرار مى كرد كه تمرين هايش خيلى جدى هستند، اما من تلاش مى كردم در جلوى چشمان متعجب مادرش اين اهميت را كه احتمالا به سختى و با تلاش چندجانبه ايجاد كرده بودند نابود كنم!

البته اوضاع به نفع من نبود، تا اينكه خوشبختانه جرى عزيز به كمك من آمد و ورق برگشت.

تلويزيون را روشن كردم و خوشبختانه در حال پخش كارتون تام و جرى بود. كودك براى چند لحظه تمركز خود را از روى تمرين ها به موضوع كارتون تغيير داد و من توانستم روى دعواى جرى با تام با او شوخى اى بكنم كه به آن پاسخ مثبت داد و خنديد.

 

از اين نقطه به بعد ديوار رنج و اضطراب فرو ريخت و بازى عوض شد. كودك تلخ و عبوس همان بچه ى شاد و دوست داشتنى شد كه مى شناختم و به بازى ها و شوخى هايم جواب مى داد. در خلال اين شوخى ها تمرين ها را هم حل مى كرديم. البته حواسم كاملا به خطر بازگشت جديت به چهره ى كودك بود و بر اساس آن ميزان تركيب بازى و تفريح با تمرين را كنترل مى كردم.

هوش كودك در حل تمرين ها تقريبا دوبرابر شد اما تا پايان كمتر از سطح واقعى خود بود، مى دانستم رابطه ى حسى كودك و درس مربوطه خيلى خراب شده است و به نظر شخصى خود من اگر اين كودك شانسى در اين رشته برايش باقى مانده باشد به شش ماه تا يك سال مرخصى نياز داشت.

به هرحال، معجزه رخ داد و تمرين ها انجام شد اما چيزى كه ناگهان توجه من را جلب كرد، اين موضوع بود كه من در عمل چه كار كردم؟

 

همه ى كارى كه من انجام دادم از بين بردن تمركز كودك بود!

تمركز وحشتناكى كه بر روى درس خود ايجاد كرده بود و شكستن آن انرژى زيادى را نياز داشت و در نهايت با كمك تام و جرى ميسر شد. من فقط جديت را به بازى گوشى تبديل كردم.

 

ياد مدرسه اى در اروپا افتادم.اين مدرسه از نوع عادى بود و نه از مدرسه هايى كه با ايده هاى نوين و انقلابى آموزشى اداره مى شوند. كلاسى كه من شاهد آن بودم، اتاق بزرگ و شلوغى بود پر از وسايل و كتاب و حتی اسباب بازى.

ميزى در وسط اتاق قرار داشت و خانم معلم پشت آن مشغول توضيح درس خود بود. كودكان كاملا به اختيار خود دركلاس آزاد بودند. بعضى ها دور ميز نشسته بودند و بعضى ها در فاصله ى هاى دورتر از هر نقطه اى كه مايل بودند گوش مى كردند و گاه با وسايل سرگم مى شدند. جالب تر از همه كودكى بود كه بر شكم روى مبل دراز كشيده بود و بعضى مواقع گوش مى داد. دليل اين سبك تدريس را بخوبى مى دانستم اما دليل شلوغى اتاق را نمی فهيدم.

 

اما اكنون اين خاصيت مهم آن فضا و سبك تدريس را درك كردم:

آنها بجاى متمركز كردن حواس روى درس، همه ى فرصت هاى بازيگوشى را در اختيار كودكان قرار داده بودند!

 

اگر در كارى كه انجام مى دهى يا درسى كه مى خوانى بازيگوش هستى و تمركز ندارى، به نظر من موضوع اين است كه، آن كار به تنهايى براى موجوديت حسى شما لذت بخش نيست و در واقع ناخوش آيند است و تعدادى از سنسورهاى حسى را آزار مى دهد.

شايد از نظر عقلى به درستى انجام اين كار مطمئن باشيد اما اين براى موجوديت حسى شما چيزى را عوض نمى كند و تمركز اجبارى بر انجام كار اوضاع را هر روز بدتر خواهد كرد. در نهايت به نقطه اى خواهيد رسيد كه در كارى كه انجامش را واجب مى دانيد بيگارى و ستمى بزرگ را حس خواهيد كرد.

 

قبل از رسيدن به اين مرحله، موجوديت حسى در حين انجام كار با هوشمندى خاص خود) كه خيلى كم است) رو به بازى گوشى مى آورد و با اين استراتژى جالب سعى مى كند اين اوقات را از خطر تبديل شدن به زهر مار نجات دهد.

البته اين استراتژى در خدمت لحظه هاى عمر است اما ناخواسته بزرگترين خدمتى است كه مى تواند به مثبت شدن تدريجى حس شما (گراف حسى) به موضوع و كار مد نظر انجام دهد. چون بعد از مدتى موجوديت حسى به ياد نخواهد آورد كه چرا با موضوع اوقات خوشى داشته است. او فكر مى كند كه لابد از اين درس خوشش مى آمده است و آن را به حساب شيرين كارى هاى جرى نمى گذارد.

 

اگر نتوانيد در زمان فرا گيرى چيزى، اوقات خوشى داشته باشيد، فاتحه ى شانس شما براى درخشيدن در آن موضوع خوانده است. آنجا كه نه از موضوع لذت مى بريد نه ديگر روحيه ى بازيگوشى در آن را داريد، تقريبا شانس خود را با آن موضوع تمام شده بدانيد.

 

حالا هى به تلاش همه جانبه ى خود براى تلخ و جدى كردن اوقات يادگيرى ادامه دهيد و نام آن را تمركز حواس بگذاريد اما تمركز حس ها بر چه چيزى واقعا رخ مى دهند؟ : هى بچه، الان موقع درس است، اسباب بازى تو كمد، تلويزيون خاموش، موزيك خفه، اتاق ساكت... آفرين حالا خوب شد، تو بمان با درد عريان شده ى درس و مشق. حتما باهم يه چيزى مى شيد!

 

عشق و سپاس

کوروش سلیمی

 

  img telegram join2