«حذف زندگی به امید آینده!» - کوروش سلیمی

img learn enjoy salimi

(منظور من از اين بحث بيش از آنكه بازنگرى رابطه والدين با كودكان باشد، بازنگرى كردن در نگرشى است كه نسبت به زندگى داريم. همان نگرشى كه اجازه مى دهد بصورت عاريتى زندگى كنيم يا زمان زندگى ديگرى را گروگان بگيريم.)


چرا كودكان مى خواهند زودتر بزرگ شوند؟

ابتدا به اين پرسش ها پاسخ دهيم

 

- به فرزندانمان براى ساختن آينده شان چه ياد مى دهيم؟

- چقدر براى اينكه ديگران به آنها ياد بدهند هزينه مى كنيم؟

- روش هاى آموزشى ما چيست؟

- تا اين مرحله چه چيزهايى را يادگرفته اند و چه چيزهايى را مى خواهيم از اين به بعد به آنها بياموزيم؟

- و سوال مهم تر اينكه، اين آموزش ها- چه آموزش هاى خودمان و چه آموزش هاى كه خريدارى مى كنيم- قرار است در چه آينده ى به بهره برداى برسند؟

 

معمولا نقطه ى هدف و تمركز اصلى آموزش هاى كودك براى زمانى است كه او بزرگ شده است و وارد زندگى مستقل خودش مى شود. شايد سن بيست سالگى به بعد.

 

ما نگران آينده ى كودك هستيم و دلايل بسيارى براى اين نگرانى داريم، ظاهرا اين نگرانى به ما حق داده است كه از نخستين ماه تولد او را آماده ى ورود به بيست سالگى كنيم.

 

موضوع فقط آموزش و تربيت نيست، حتا در غذا خوردن كودك، آينده ى بلند مدت او را درنظر داريم. مثلا به آنها ياد مى دهيم كه چه چيزهايى را بخورند زودتر بزرگ مى شوند.

 

در سال هاى اول زندگى، بيشتر كودكان علاقه ى چندانى به بزرگتر بودن از آنچه كه هستند نشان نمى دهند اما درنهايت تسليم برنامه ى تربيتى ما مى شوند و مى خواهند هرچه زودتر بزرگ شوند.

 

فكر مى كنم يكى از دلايلى كه مى خواهند زودتر بزرگ شوند اين است كه مى خواهند زندگى را شروع كنند!

چون ديگر متوجه شده اند كه هيچ اتفاقى در زندگى آنها براى اكنون نيست و همه چيز در مورد آنها در سال هاى بعد معنى پيدا مى كند.

مثلا آنها در مدارس درس هاى زيادى را مى خوانند و هربار كه اين سوال را مطرح كنند كه اين درس ها به چكار مى آيند با اشاره به آينده ى نامعلومى در دور دست مواجه مى شوند.

 

اما چه چيزى اين حق را به ما داده است كه يك يا دو دهه از عمر و زندگى يك انسان را حذف كنيم و از آن تنها پيش درآمد و مقدمه اى براى سال هاى بعد بسازيم. سال هائى كه ممكن است هرگز فرا نرسند.

بدون وقفه در حال تربيت و آموزش كودك در بعدهاى مختلف براى آينده هستيم و با اينكار ناخواسته اين پيام را به او مى دهيم كه تنها ارزش زندگى امروز تو در آينده است و وجود امروز تو هيچ تعريف و ارزش مستقلى از زمان بزرگى ات ندارد. و چه پيام دردناكى!

 

چند روز پيش، تصاويرى از يك خانواده منتشر شده كه بطور دسته جمعى در يك تصادف جان باخته بودند، در ميان آن تصویرى از كودكى پنج شش ساله بود. مى دانم كه مى دانيد اين تصوير بيش از همه ى تصاوير ديگر تاثر برانگيز بود و در اين مواقع شنيدن اين جمله بسيار آشنا و مرسوم شده است: خداى من، آخر اين طفلكى كه زندگى نكرده بود.

و متاسفانه اين واقعيتى هولناك است، او واقعا زندگى نكرده بود چون اجازه نداده بوديم كه زندگى كند، زمان زندگى او براى آموخته شدن در آينده به گروگان گرفته و حذف شده بود. اين وضعيت، طبيعت زندگى نيست، تقصير ماست.

آيا طبيعى تر نبود اگر مى شد بگويم، خوب دست كم مى دانيم كه يكى از ميان اين جمع در نهايت سعادت و بهره ورى از زندگى، رفت؟

 

كودكى فرصتى بى نهايت طلايى براى بهرمندشدن تمام عيار از زندگى است، چون كودك لازم نيست وقت خود را صرف تامين بقاى زندگى كند و اين مسئوليت به عهده ى ديگران است، اما ما با بى رحمى تمام، جاى خالى نگرانى براى بقا را با نگرانى براى رشد پرمى كنيم.

 

اما آيا نبايد نگران رشد كودك باشيم؟ آيا كودك نبايد آموخته شود؟

بدون شك لازم است كه كودك رشد كند، اما اين همان كاريست كه خودش در صورت مساعد بودن شرايط محيطى انجام مى دهد. آنچه كه در مورد آن دچار توهم شده ايم اين است كه وظيفه ى ما رشد دادن كودك است.

در حالى كه رشد دادن نه وظيفه ى ما و نه در توان ماست. مسئوليت ما، فراهم كردن بستر رشد است.

جالب است كه اين توهم را در باره ى گياهى كه در گلدان خانه است نداريم. ما فكر نمى كنيم كه مى توانيم گياه را رشد دهيم و آنچه را كه لازم است آن در آينده انجام دهد به او ياد دهيم. ما مى دانيم كه او خودش گل دادن را ياد خواهد گرفت و درعوض نگرانى براى توانايى هاى گياه در رشد، همه توجه ما معطوف به تامين به موقع و مناسب بستر رشد يعنى نور، خاك، هوا، آب و كود است.

 

اين تلاش عجيب براى ياد دادن، به سال ها قبل از مدرسه باز مى گردد از همان زمان كه تلاش مى شود به كودكان حرف زدن و راه رفتن را بياموزند. به راستى كودك براى رسيدن به توانايى حرف زدن و يا راه رفتن به آموزش خاص والدين نياز دارد؟

تنها چيزى كه او براى يادگرفتن حرف زدن نياز دارد بستر مناسب اين موضوع است. اين بستر يعنى محيطى كه در آن حرف زده مى شود و به تلاش هاى كودك براى حرف زدن توجه و علاقه نشان داده مى شود.

 

به راستى پدر و مادر هايى كه تلاش مى كنند كودك زودتر از زمان خودبخودى خودش به سخن گفتن وادارند در حال انجام دادن چه كارى هستند؟ آيا دارند تلاش مى كنند كه با عمليات دستى غنچه ى گلدان خانه زودتر بازشود چون غنچه هاى گلدان همسايه زودتر باز شده اند؟ يا فكر مى كنند اينكار آينده ى مطمئن ترى را براى كودك به ارمغان خواهد آورد؟

 

چرا بجاى اينكه نگران باشيم كه كودك دلبندمان امروز زندگى كرده است يا نه، بيشتر نگران اين هستيم كه امروز رشد كرده است يا نه؟ چيزى را ياد گرفته است كه در آينده بكارش بيايد يا نه!

آخر كدام موجود مى تواند بدون زندگى كردن رشد كند؟

 

ما فكر مى كنيم كه داشتن زندگى خودش انجام مى شود، اما رشد و باليدن را بايد كسب كرد. درحالى كه طبق الگوى طبيعت اين رشد و باليدن است كه بشرط زنده بودن خودبخود انجام مى شود اما لازم است كه مراقب زنده بودن بود چون خودش رخ نمى دهد.

 

وقتى تنها ارزش و دليل وجود داشتن يك ساعت خاص از عمر، نه خود آن ساعت كه ساعت هاى ديگرى در آينده باشد، آن يك ساعت از زمان زنده بودن حذف شده است. به گواهى اين تجربه كه اگر در انتهاى آن يك ساعت مرگ رخ دهد خواهيم گفت كه مرگ نابهنگامى بود و در آن يك ساعت ناكام از زندگى مانديم.

 

چرا وقتى كودك از مدرسه بازمى گردد از او مى پرسيم:

- امروز چى ياد گرفتى؟

 

بجاى اينكه از او بپرسيم:

امروز از مدرسه رفتن خوشحال بودى؟ خوش گذشت؟

 

نكته ى اصلى اينجاست كه اين را از اين زاويه نمى گويم كه خوش گذشتن را مهمتر از رشد مى دانم!

اجازه بدهيد كه فرض را بر اين بگذاريم كه اولويت با رشد است و چيزى مهمتر از رشد كودك وجود ندارد(!)

اگر يگانه هدف را هم رشد بدانيم و آينده را بطور مطلق از اكنون مهمتر بدانيم بازهم سوالى كه لازم است نگران آن باشيم سوال دوم است( خوش گذشت؟) .

مدارس مى توانند به زور و با ياد دادن، كودك ما را آموخته كنند اما اين آموخته ها منجر به رشد او نخواهد شد. چون اگر كودك در مدرسه اوقات خوشى را ندارد يعنى در آنجا در بستر مناسب رشد قرار ندارد.

 

ياد دادن يا ياد گرفتن؟

براى مثال فرض كنيم براى آينده ى كودك شما شطرنج بازى كردن با ارزش باشد، مهارت شطرنج موضوعى است كه در بستر مناسب آن، در كودك شكوفا مى شود و رشد مى كند.

هر تلاشى براى ياد دادن شطرنج به كودك تا زمانى كه او نخواهد ياد بگيرد تلاش بى ارزشى است. ممكن است بتوانيم زير فشار هاى مختلف كودك را وادار به يادگرفتن كنيم اما هدف نهايى از اين آموزش خرد كننده چيست؟

اگر هدف اين است كه كودك زودتر از ديگر همسالان خود شطرنج را ياد بگيرد و بتوانيم با آن اتفاق پز دهيم كه هيچ، اما اگر ايده ى ما اين است كه او در آينده در شطرنج خواهد درخشيد و از اين طريق به تامين آينده ى او كمك كرده ايم، زهى خيال باطل.

اگر كودك شانسى براى درخشيدن در دنياى شطرنج داشته باشد تنها راه شكوفا شدن اين شانس، قرار گرفتن او در بستر مناسب رشد شطرنج است و اين بستر چيزى نيست جز: خوش گذراندن با شطرنج.

 

اگر به هر دليل نگران آينده ى فرزند خود در شطرنج هستيد، تنها چيزى كه لازم است اكنون نگران آن باشيد اين است كه آيا امروز كودك شما اوقات خوشى با شطرنج داشت يا نه، نه اينكه امروز يا در اين بازى تكنيك جديدى ياد گرفت يا نه.

 

با ارزش ترين كارى كه هركسى مى تواند براى رشد كودك ما انجام دهد اين است كه علاقه ى او را براى ياد گرفتن افزايش دهد نه اين اينكه او را آموخته ى خويش كند و اين علاقه رشد نمى كند مگر اينكه كودك در زمان تمرين و بازى با موضوع اوقات خوشى را تجربه كند. در اينصورت نگران عدم پيشرفت كودك نباشيد، او به موقع خواهد آموخت. شايد اين شكوفايى سال ها بعد رخ دهد وقتى كه ظرفيت هاى مغزى او براى اين منظور گشوده شوند اما به هر حال زمان آن فرا خواهد رسيد.

 

دنيا و خاطرات گذشته ى ما پر است از كودكان نابغه اى كه با حفظ كردن اين يا آن كتاب و يا نشان دادن ديگر توانايى ها جهان را شگفت زده كرده اند اما اكنون چه خبرى از آنها هست؟

بيشتر انسان هاى موثرى كه امروز در جهان مى شناسيم، در در دوران ظهور زود هنگام استعدادهاى خاص، چيز خاصى نبوده اند. مستعد يا بى استعداد در كودكى، آنها كسانى بوده اند كه اوقات دوست داشتنى را با موضوع مهارت امروز خود داشته اند و دارند.

كسانى كه در كودكى استعداد عجيبى از خود نشان مى دهند بيش از ديگر كودكان در خطر از دست دادن بستر رشد خود هستند. معمولا آنها در فشار ويرانگرى از بار آموزش اضافى قرار مى گيرند كه بشدت ممكن است اوقات خوش كودك با موضوع را از بين ببرد.

درست به همين ترتيب فاجعه ى مدارس تيز هوشان ظهور مى كند، مدارسى كه طراحى شده اند تا مطمئن شويم كه استعداد هاى درخشان به رهبران علمى، صنعتى يا اقتصادى تبديل نخواهند شد و در بهترين حالت كارمند خوبى براى ديگران خواهند شد. آنها قربانى ايده ى غلط ((بيشتر از بيرون پر شدن يعنى= بيشتر رشد كردن )) شده اند.

 

به باور من، زمان آن فرا رسيده است كه ايده ى ورشكسته ى(( ياددادن)) را با ((پرورش علاقه به يادگيرى )) عوض كنيم.

 

با نگاهى سريع و از راه دورم هم مى توانيم ببينيم بيشتر تلاش هايى كه در مسير ياد دادن - نه فقط به كودكان كه به همه ى رده هاى سنى و خودمان - انجام مى دهيم و اضطرارهايى كه روا مى داريم به شكلى است كه نه تنها پروش دهنده ى علاقه به يادگيرى نيست بلكه نابود كننده ى آن است.

يادگيرى هرچيز امرى خودبخودى است، امكانات آن را در كنار كسى كه به آن علاقه ى كافى دارد قرار دهيد تا در آن شكوفا شود. شايد بتوان آن را از بيرون به او وارد كرد - يعنى تپانيد- اما نتيجه ى آن بيشتر شبيه به مصبيت خواهد بود تا درخشش. نوابغى كه به جاى تحويل دادن خروجى هاى خود به هستى در تلاشى اسف بار براى اثبات ارزش آموخته هاى خود، زندگى را سپرى مى كنند.

 

مدارس و شيوه ى آموزشى اين گونه هستند چون خواسته ما همين است. بر اساس همان نگرش سنتى به زندگى و رشد، ما به دنبال اين نيستيم كه مدارس، فضاى خوش گذراندن با علم را براى كودكان ما فراهم كنند بلكه مى خواهيم آنها را با علم پر كنند.

 

اين عجيب ترين ستم به يك انسان است كه تا سال ها روزى شش ساعت يا بيشتر به مدرسه برود تا با حذف كردن اين ساعات از زندگى خود آن ها را در احتمالى نامشخص خرج آينده ى نامعلوم كند.

از نظر من تنها دليل انسانى كه مى توان براى صرف اين همه ساعت در مدارس ايجاد كرد اين مى تواند باشد كه گذراندن اين ساعت در مدرسه با حفظ فضاى علمى باحال ترين زندگى است كه او مى تواند داشته باشد. اين موقعيت به آسانى قابل دستيابى است، چون مدرسه و دانشگاه فضاى شگفت انگيز باهم بودن و باهمسن وسالان خويش بازى كردن را فراهم مى كند.

 

تا زمانى كه خواسته ما از مهد و مدرسه و دانشگاه به اين سمت تغيير نكند، كماكان مدارس فضاى حذف كردن ساعات عمر بخاطر آينده خواهند بود بدون اينكه بتوانند ارزش و شانس واقعى براى آينده ايجاد كنند. تا آن زمان دست كم خود ما اين آش را از اين شور تر نكنيم. بر مدرسه براى بيشتر ياد دادن فشار نياوريم و در منزل به دنبال ياد دادن باقى چيزهاى كه در مدرسه ياد نمى دهند نباشيم و بجاى تلاش براى رشد دادن، بستر رشد ديگران باشيم.

 

فضايى كه در آن كودك و با هركس ديگرى نسبت به يادگرفتن اوقات خوشى را تجربه خواهد كرد فضايى است كه در آن اين حس ها جارى باشد:

١- احساس تاييد، افتخار و غرور

٢- امنيت، شهامت و اعتماد به نفس

٣- بدست آورن، غنى شدن و سرشار بودن

٤- آزادى عمل، قدرت و اختيار

٥- لذت و انرژى

 

مثلا براى عالم شدن كودك، اينها (موارد فوق) همان چيزهايى كه مى توانم نگران آن باشم كه آيا كودك آنها را به اندازه ى مناسب در هنگام سرو كله زدن با علم دريافت كرد يا نه. چيزى بيش از اين در اختيار من نيست و البته نياز هم نيست.

 

به هرحال حتی اگر نپذيرم كه نقش ما تامين بستر رشد است نه رشد دادن، باز هم زندگى كودك كه زندگى ما نيست. پدر و مادر مالك زندگى كودك نيستند. چگونه مى توانيم به خود اجازه دهيم كه به انسانى بگوييم من تشخيص داده ام كه تو امروز زندگى نكنى تا فردا زندگى خوبى داشته باشى حتی اگر بودن فردا را تضمين كنيم، حتی اگر تضمينى باشد كه تشخيص ما در باره ى آينده ى بهتر درست باشد ( كه هر دو فرض محال است) مسئله ى اصلى اين است كه اين حق تملك بر زندگى و حق حذف زندگى ديگرى را از كجا آورديم؟

 

عشق و سپاس

کوروش سلیمی

 

  img telegram join2