از حال بد تا حال خوب - امیر صفری

از حال بد تا حال خوب یا آموزش تک چرخ زدن بدون دخالت دست

مقدمه: مطلب مهمی که در عصر حاضر فکر هم نسلی های من و قبل از من را مشغول کرده این هست که آیا مطالعه اخبار اعم از دیداری, شنیداری , خواندنی بر روی خلق و خو ,یا عادات و رفتار و به طور کلی حس و حال ما تاثیر میگذارد یا

 

 

در همین حال و جدای از اخبار و اتفاقات نه چندان خوب پیرامونمان آیا مطالعه بیشتر ما در زمینه های دیگر چون روانشناسی , فیزیک کوانتوم ,متافیزیک و یا هستی شناسی تاثیری بر کیفیت زندگی ما خواهد داشت و یا نه, فقط به درد ژست های روشن فکری و پوزسیون های تکنوکراتی میخورد .

 

سلام
چند وقت پیش یکی از همکاران خانم اومد پیشم نشست و ناگهان زد زیر گریه اشک به پهنای صورتش سرازیر بود بین هق هقش فقط میشد فهمید که ما زنها بسیار بدبختیم بعداز اینکه یه لیوان آب خنک بهش دادم و پشت سرش چند تا لیوان دیگه و یواش یواش که تونست چند تا نفس عمیق بکشه تا بتونه حرف بزنه و بعد از کلی عذر خواهی بابت اینکه باعث ناراحتی من شده , سر درد دلش باز شد. البته بدون اینکه به موضوع خاصی اشاره کند که واقعن بد بودن حالش از کجا ناشی میشه و چه موضوعی ایشان را تا به این اندازه به هم ریخته است فقط میگفت: که ما زنها چقدر بدبختیم حکومت و جامعه ی جهانی بر علیه ما برنامه ریزی شده در زندگی خصوصی حقمونو میخورن. وقتی داشت از حرارت و شور اولی اش کم میشد بهتر دیدم که یه مقدار با مواردی که خانمهای محترم تونستن حق خودشون و دیگران را از جامعه بگیرن دلداریش بدم شروع کردم گفتم ببین ملاله میگه... ناگهان حرفمو قطع کرد که حرف اون دختررو نزن که با این کاراش حالمو به هم میزنه گفتم: چرا؟ گفت همین منشی فلانیو میگی دیگه گفتم نه خانم: اولن ایشون ملاله نیست و ملیحه هستن دوم اینکه من ملاله یوسف ذی رو میگم گفت ببخشید من نمیشناسمش یه کوچولو تعجب کردم گفتم چیزی در مورد زنان مبارز کوبانی میدونی گفت چی؟ کوبا چی؟ آمریکای جنوبیه؟ گفتم بازم نه داعش که میدونی چیه گفت نه این یکیو استثنائن نمیدونم این بود که حرفای من در نطفه خفه شد.

 

این دوست عزیز ما نه از اخبار ناگوار دنیا مطلع بود و نه انباشتگی اطلاعات باعث هنگ کردن سیستم پردازششون شده بود و حتی شاید برعکس دریافت های ناقص و ضد و نقیض سبب ساز حس و حال به هم ریخته ی ایشان بوده.
القصه من نتونستم حال ایشونو خوب کنم چون واقعن حالش بد بود حس بدی هم داشت نسبت به محیط پیرامونش.

یک زمانی من هم مثل خیلی های دیگر اینگونه فکر میکردم که اخباربد حال آدمها را بد میکند ولی الان میبینم یه عده ای هستن که اخبارو دنبال میکنن ولی حالشون بد نیست شاید نسبت به اون اخبار حس خوبی نداشته باشن ولی حالشون خوبه مثل امداد رسانهایی که برای مبارزه با ابولا به آفریقا رفتن , برعکس اون هم هست مردمانی هم هستندکه از همه جا بیخبرن ولی حالشون بده مثل دوست گرامی من.

نظر من اینه که حال ما مستقل از اتفاقات پیرامونمون هست اگر حالمون خوب باشه وسط میدون جنگ هم میرقصیم ولی امان از حال بد که اکر بد باشه وسط عروسی خودمونم هم زانوی غم بغل میکنیم.

در مجموع ما انسانها فارغ از هر تقسیم بندی دیگر مثل جنسیت, نژاد, قد یا تحصیلات و غیره از منظر حال و هوا و اطلاعات به چهار دسته تقسیم بندی میشویم که این گروه بندی همان چیزیست که دوست خوب و فرزانه ام محمدبن عمربن حسین بن علی طبرستانی که ما به ایشان از سر صمیمیت , فخر رازی صدا میکردیم میگفت:

گروه اول آنهایی هستند که میدانند و بر این موضوع وقوف دارند که خوشا به سعادتشان اسب خرد و دانششان, این گنبد مینا را در خواهد نوردید و حالشان بسیار خوب است که کاری به کارشان نداریم.

 

دوم آنهایی که میدانند و دانش دارند ولی از آن بیخبرند و حالشونم خوب نیست. فخر رازی میگه اینهارو بیدار کن که باز مدرسشون دیر شده در زمانهای نه چندان دور وقتی بچه ها به مکتب خانه میرفتند یه بقچه میدادند بهشون که معمولن یک نان و پنیر مختصر با یه مقدار نخودچی کشمش در اون بود که بهش میگفتن چاشنه بند آخر سال که به بچه میگفتن دو خط قرآن بخون و بلد نبود و یا دیواراز راست میگرفت و بالا میرفت پدر یا مادر گرامی یه پس گردنی حواله کودک میکرد و میگفت چاشنه بندارو حروم کردی حالا این شده مثل ما این همه دوره های مختلف شرکت میکنیم کتاب میخونیم دانشگاه میریم صندلی های سینما و تاترو مزین به حضورمون میکنیم و دست آخر با یه سردرد روز افزون و زور آرام بخش میخوابیم و فردا با یه اه جانانه و تف و لعنت به اولین چیزی که جلوی چشممون ظاهر میشه از خواب بیدار میشیم در واقع از کابوسی به کابوس دیگر میرویم و مصداق سخن شمس تبریز است که میگوید وای بر آنکه چشمش نخسبد و دلش بخسبد! کاری که این گروه باید بکنند تا چشمشان بخسبد ولی دلشان نه سهل و ممتنع است سهل است چون فقط باید آموخته هایمان را به کار ببریم و با آنها زندگی کنیم و در برابر ناملایمات و اخبار و اتفاقات بد و ناگوار تا حد بضاعت مان سنگی از روی زمین بر داریم ولی درست سختی کار هم همینجاست که بخواهیم از دنیای ذهنی خود پای بیرون گذاریم در راه عمل و قدم بزنیم اگر بتوانیم به این مهم دست پیدا کنیم فرایند یادگیری را به انجام رسانده ایم و حالمان خوب میشود.

سومین دسته کسانی هستند که نمیدانند ولی میخواهند که بدانند و حالشان هم بدک نیست این دسته تنها چیزی که میدانند این است که هیچ نمیدانند ولی روزی که به دانش دست پیدا کنند دیگه ترکوندن تغییر ناگهانی و انفجاری که شاید دنیا هم از آن باخبر بشه اینها کم هم نیستند از قدما عطار نیشابوری در آن داستن معروفش که با درویشی یک لا قبا داشت و حضرت مولانا که شمس تبریز زندگیش را دیگرگون کرد تا عصر حاضر مانند دبی فورد و اکهارت توله.

اعضای گروه چهارم را مردان و زنانی تشکیل میدهند که نخسبیده اند بلکه خود را به خواب زده اند این دوستان حرکت در هرجهتی را نکبت بار تصور میکنند و اگر انفجار هسته ای هم در گوششان صورت گیرد آب از آب برایشان تکان نمیخورد و شیخ الرئیس بوعلی سینا تنها حربه ای که برایشان تجویز میکند ترکه ی آلبالوست البته و صد البته که خدا را شاکرم که در اطراف ما همچین موجوداتی زندگی نمیکنند این عزیزان را فخر رازی میگوید در جهل مرکب ابد الدهر بمانند.

اما چه میشود کرد که حال بد به خوبی گرایش کند مانند کسانی که دانند ولی ندانند که دانند در واقع باید یافت که چرا ندانند و این قسمت نادانی چرا اتفاق افتاده که اینان نمیتوانند از دانش خود در امور زندگی خود بهره ببرند و دنیای دوست داشتنی تری برای خود و اطرافیانشان فراهم کنند.

Project Management Body of Knowledge(PMBOK)

دانشیست تقریبن نوین که به بررسی فرآیند های موجود در پروژه ها میپردازد با توجه به تعریف پروژه:

پروژه مجموعه ای از فعالیت هاییست که در مدت زمان – هزینه – کیفیت معین و فقط برای یکبار صورت میگیرد پس میتوان زندگی را و به طریق اولی جهان را زیر تعریف پروژه جا داد و تعاریف این دانش را به زندگی هم تعمیم داد.

در هر فرآیندی سه جزء تعریف میشود 1- ورودی 2- خروجی و 3- تکنولوژی یا وسیله ی ارتباطی

که هریک ازاین سه جزء اگر درست کار نکنند یا نباشند فرآیند ابتر میماند.

در ساده ترین مدل فرایند یادگیری ورودی و خروجی من میباشم و تکنولوژی میتواند کتاب – مجله – تلویزیون, جامعه, خانواده و اساتید من باشد ولی اگر بازخورد از این سیستم گرفته نشود و من خارج شده از فرآیند یا تغییر نکرده باشم و یا خدای ناکرده بدتر شده باشم اشکال در کجاست ؟

اینجاست که بازخورد فرآیند را کامل میکند و نقش اساسی خود را نشان میدهد ولی اشکال میتواند یا در ورودی باشد یعنی من, که ممکن است گارد بسته یا کند ذهنی من باشد یا از خروجی که در آن صورت به کار گرفته نشدن تعالیم و دانش ها یا عدم گرفتن خود ارزیابی و ارزیابی دیگران(فیدبک دادن) باشد و در حالت سوم, مشکل از تعالیم یا آموخته های من میتواند نشات بگیردکه کافی و معتبر بودن آنرا هم شامل میشود .

به هر صورت بدون تغییر هیچ دانشی و هیچ آموزشی کامل نخواهد شد.

چنانکه نمیدونم چه کسی بود که میگفت:

Your life does not better by CHANCE it gets better by CHANGE

زندگی شما با شانس بهتر نمیشه بلکه با تغییر بهتر میشه.

ویا این جمله که:

براي كشف اقيانوسهاي جديد بايد شهامت ترك ساحل آرام خود را داشته باشيد؛ اين جهان، جهان تغيير است نه تقدير البته این یکی را میدانم که از ((لئو نيكولايويچ تولستوي)) است.

و من به شخصه از هیچ آموزه ای به اندازه این جملات کورش عزیز به حیرانی فرو نرفتم:

""تحول از نقطه ی آغاز می شود که برای نخستین بار بدون هیچ کمکی، بدون رخ دادن هیچ اتفاق خوبی، بدون هیچ خبر امید بخشی، بدون همراهی و همدلی هیچ کسی، بدون کمک هیچ موسیقی و سرگرمی دیگری و بدون هیچ چیز و هیچ چیز دیگری حال بد خود را خوب کنی.حتی بدون نیاز به هیچ روش و تکنیکی""


"وین دایر" یه داستانی تعریف میکنه که من نقل به مضمون میکنم که شاید کلمه به کلمه اون داستان نباشه.

میگه یه روز که به شهر زادگاهش رفته بوده که از قراراین شهر بندری توریستی هم هست داشته تو اسکله قدم میزده که یه نفر میاد جلو و میگه هی وین دیشب برنامتو تو تلوزیون دیدم خیلی خوشم اومد و شروع میکنن به صحبت کردن. در حین صحبت طول اسکله رو قدم زنان میرن و بر میگردن در آخر مرد بر میگرده و به وین دایر میگه ببین "وین" من برای یک هفته اومدم اینجا برای تفریح, مردم اینجا چطورین؟ وین دایر میپرسه از کجا میای و مردم اونجا چطورین و پاسخ میشنوه: من از واشنگتن میام مردم اونجا خیلی مرتب و بابرنامه هستن همه جا تمیزه و به آمریکا عشق میورزن دایر به توریست جوان میگه مردم اینجا هم دقیقن همینطوری هستن که مردم واشنگتن. از هم خداحاظی میکنن و با آرزوی موفقیت همدیگرو ترک میگن اما چند دقیقه بعد دوباره توریست دیگه ای به آقای نویسنده بر میخوره و درست همون ماجرا تکرار میشه با این تفاوت که توریست دوم اهل نیویورک بوده و میگه مردم نیویورک هم مثل ساکنین تمام شهرهای بزرگ بی برنامه ، بیفکر و بی مسئولیت و فقط به فکر منافع شخصیشون هستن و اصلن اهمیتی به وطنشون نمیدن اینجاست که وین دایر میگه مردم شهر من هم درست مثل نیویورک ...هستن.
بعد از اون از هم خداحافظی میکنن و احتمالن آقای توریست محترم میره که با هتل تسویه حساب کنه و بره دنبال یه شهری که مردمانی داشته باشه که دوستانه ترزندگی میکنن بگرده ولی افسوس که تادیدشو عوض نکنه و تا تصمیم نگیره که حالشو خوب کنه و تا وقتیکه لذت حضور در لحظه اکنون را درک نکند تا زمانیکه یاد نگیرد و یاد نگیریم که چگونه بیاموزیم و درک کنیم ما تنها قدرت این را داریم که خود تغییر کنیم و اثر پذیر باشیم نه اینکه دیگران را تغییر دهیم و روی آنان تاثیر گذاریم تا نتوانیم چشمهایمان را بشوییم و جوری دیگر ببینیم تا وقتیکه چترهامون رو نبندیم و زیر بارون نریم و بدنبال دوست و عشق نگردیم یا اگر نریم زیر بارون چیزی بنویسیم بازی کنیم یا نیلوفر بکاریم کلاهمون پس معرکه اس هیچ جای دوستانه ای پیدا نمیکنیم ولی توریست اول شاید الان داره تجربیات خوبشو از سفر به یادمونی خودش روتوی فیس بوک و توییتر مینویسه چون ساده اس ایشون ساده اس چه زیر درخت چه در باجه ی یک بانک اصلن هم کاری نداره با اینکه راز گل سرخ چیه؟ کار ایشون اینه که در افسون گل سرخ شناور باشد.

زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.

پژوهشکده کلام زنده-گروه مقالات