"به دنبال لايك! " - حامد حسينى

img like

بیش از آنکه مدرن بودن را در اسباب و لوازم بدانم آن را در نوع نگاه و اندیشه می دانم.

از این منظر مطالعه نگرشهای تازه همواره برایم سودمند بوده است.از ابزار مدرن استفاده می کنم و به خاطر مواهب آنها ممنونم.اما با تمام منطق موجودم هنوز درک نمی کنم چه نیازی به گردوشکن و فندق شکن هست در حالی که گوشت کوب همان کار را می کند؟!

 

امکان ارتباط در تمام لحظات دلخواه با تمام افراد ممکن تنها با داشتن یک تلفن همراه آرزویی بزرگ و برآورده شده برای بشر است.که من نیز از آن برخوردارم.اما به شبکه های اجتماعی از ابتدا تمایلی نداشتم.و آنها را پر از انبوهی مطلب غیر ضروری و در بسیاری موارد بدون استنادی می بینم که اساس آن ها بر هیچ گزاره عقلی - تاریخی یا هر مبنای موجه دیگری نیست.

اما اخیرن به دلیل تالیف کتاب از سوی دست اندر کاران نشر به شدت سفارش و توصیه و در واقع اجبار شدم تا با فعالیت در فضای مجازی اطلاع رسانی مناسب و جذب مخاطب کنم.این کار برایم از اقدام برای کسب مدال طلای پرش با نیزه سخت تر بود.اما جستجو گری مرا واداشت که به یکی از آنها سر بزنم و اصولن از حال و هوای آنها با خبر شوم.

من در سالهای اول ورود اینترنت به جامعه با اشتیاق فراوان و توسط دو تن از دوستانم که رشته نرم افزار می خواندند با شبکه جهانی آشنا شدم.و به سرعت صاحب ایمیل شدم.اما مدت کمی پس از آن متوجه شدم صندوق پستی ام روزانه پر از آگهی خرید و فروش و ارایه محصولات آرایشی و سفر و ... می شود.کم کم تمام دیدنی های عالم از طبیعت و مناظر شهری و خوراکی و...را برایم ارسال می کردند.پس از آنها سیل تستهای روان شناسی رنگ و مزه و خصوصیات ماه تولد و اسم و ...از راه رسید.

کمی بعد در جهت افزایش محتوای ایمیل ها پی دی اف کتابهای موجود در بازار ارسال می شد!!مدتی بعد فهمیدم که با فعال کردن بخش اسپم می توان از شر خیلی از موارد راحت شد.آنقدر موفق بودم که یاهو پیام شما قهرمان ضد اسپم هستید را در هر بار حذف کلی پیامها نمایش می داد.

اما مشکل آشنایانی بودند که مدام انبوهی از مواردی که اگر من در عمری فرضن هزار ساله هم از آنها بی خبر می ماندم و هیچ تاثیری در زندگی ام نداشت را برایم می فرستادند.مسئله از جایی شروع می شد که پس از فرستادن مطالب فرستنده با ایمیل دیگری یا تلفنی رسید آنرا جویا می شد و از محتوای مطلب به صورت جا خالی و نقطه چین از من سوال می کرد تا خیالش راحت شود که حتمن مطالعه کرده ام.

اما خدا را شکر این وضع با فراگیر شدن اینترنت بر روی گوشی های تلفن همراه اصلاح شد.همه به سراغ شبکه های اجتماعی رفتند و مرا با ایمیل خلوت و آرامم تنها گذاشتند.تازه ایمیل برایم کارکرد پیدا کرد.می توانستم برای دوستان مطالبم را بفرستم و گهگاه چیزی دریافت کنم.اما در این توصیه اخیر عوامل نشر تصمیم به امتحان شبکه های ارتباطی گرفتم.

بی درد سرترین آنها از هر لحاظ اینستاگرام بود.بعد از باز کردن حساب کاربری گیج و پر از سوال وارد محیط شدم.به سرعت دریافتم ارزشمندی در این حوزه به داشتن تعداد بیشتری از افراد به عنوان دنبال کننده صفحه و تعداد لایک های مربوط به هر پست است.می دانستم علاقه ای به گذاشتن عکس های دوران ابتدایی و لباسهای از مد خارج دوران دبیرستان و ژست تایتانیک بر لب دریا ندارم.فضای صفحه عمومی بود. و به دلیل کاربردی که برای آن در نظر داشتم مطالب باید درحوزه شعر و ادبیات می بود.

شروع کردم به استفاده از عکس هایی که خواهرم از مناظر طبیعی یا معماری های دوست داشتنی گرفته بود و در پا نوشت هم شعری از شاعران کمتر شناخته شده ایرانی و خارجی در جامعه ما اما مشهور در عرصه جهانی می نوشتم.بعد از کمی دیدم این پستها نه جالب و نه جاذب لایک هستند.

اهل فن مرا به بررسی و غور در صفحات بزرگان و بسیار لایک داران تشویق کردند.و چنین کردم.در صفحات بزرگ لایک داران آنچه فراوان بود شعر بود.همراه با عکس هایی که بک گراندی از خاکستر سیگار و سری در گریبان و مویی پریشان و ردپایی در حال دورشدن داشتند.متن شعرها هم سرشار از لعنت و نفرین و آه و حلالت نمی کنم و روزی خواهی فهمید چه اشتباهی کردی و اوف بر روزگار نامراد.

من اگر عشق از چنین مسیری بگذرد و شیرینی نابی در پایان آن باشد که با هیچ لذت دیگری برابری نکند، از تمام اشکال آن با چنین شروعی و این حد از چسبندگی بیزارم.

قصد من عکس هایی واقعی و زیبا با گلبرگهایی از ادبیات لطیف و متعالی بود.و بعد از مدتی که چنین کردم هیچ بر لایکهای صفحه افزوده نشد.تا اینکه رندی گفت: اصلن مطالب دیگران را لایک می کنی که آنها هم تو را لایک کنند؟

متعجب گفتم لایک کردن یعنی مطلب یا عکس را دوست دارم در حالی که به نظرم حذف یکباره کل این مطالب هیچ خللی در روند حیات ایجاد نمی کند.رند گفت:لایک نکنی لایکت نمی کنند.به سختی سعی می کردم صفحه های بهتر و مطالب جالب تر را پیدا کنم.که کمیاب بود.تعدادی را لایک کردم تا نتیجه معلوم شود.

بله اتفاق افتاد.حالا لایک کردن پستهای من هم شروع شد.ولی این روندی چون معاملات دوران کودکی بر سر اسباب بازی بود که بده تا بدهم.تاییدی در برابر تاییدی.جالب اینکه محتوای مطلب در مقام اثرگذاری رتبه دهم را هم نداشت.فقط مسئله این بود که قبلن به افراد حسن نیتم در تایید آنها را با لایکهای متعدد اثبات کرده باشم.تا آنها هم بدون هیچ گزینشی و به صورت فله ای مرا مورد مهر قرار دهند.ا

ما پس از مدتی این روند به وضع ثابتی رسید.همان رند دوباره گفت: برو زیر پستهای دیگران نظر بده تا به تو توجه کنند.گرفتاری جدیدی بود.من که اساسن مطالب را نمی پسندیدم و لایک می کردم حالا باید نظر مثبت هم می دادم.شروع کردم به زدن علامت تیک و خنده و گاهی کلمات مرسی و ممنون.واین هم جواب داد.

گروه جدیدی به تماشای پستهایم می آمدند.ولی از رفتار من خنده دار تر کسانی بودند که تشکرشان از اینکه برای آنها تیک زده ام را با یادداشتی اظهار می کردند.آنها سر کار بودن را تجسم عینی می بخشیدند.در نهایت پس از کلی زحمت بی دلیل تعداد محدودی دنبال کننده و لایک زن برای صفحه ام پیدا شد.و اکنون روزهایی است که از ابتدای آن نظاره گر عکس هایی از نیمرو و خرما تخم مرغ و انواع استکان و لیوان چای و بربری تازه همراه با پیام صبح به خیر و صبح آدینه به خیر و نوش جان هستم.

کمی پس از صرف صبحانه دوستان انرژی مثبت با پیامهای امروز ، روز دیگری ست و پر انرژی باشید و بزن به دل تجارت و اسب روزگار را دهنه بزن با امید موفقیت در کسب و کار فضا را به دست می گیرند هر چند بعید می دانم بسیاری شان با این حجم مطالب ارسالی اساسن فرصت کنند کاری کنند.

کمی بعد مادران و زنان خانه داربا عکس های کودکان دلبند با انواع پوششها و اولین قدمهای کودکانه و بوسه های مادرانه و بچه های غذا دور دهان مالیده از راه می رسند.نزدیک ظهر عکس از سفره های غذا و دست پختهای روزانه در کنار ماست و دوغ و سبزی و ترشی همراه با پیام کاش همگی اینجا بودید فراگیر می شود.بعد از ناهار قضایا جدی می شود.هر کسی خودش را به صفحاتی از شبکه جهانی می رساند و باران نصایح و جمله های آموزنده و هشدارکوتاهی عمر و مزایای انسان خوب بودن باریدن می گیرد.

جملاتی با چندین راوی داخلی و خارجی و همزمان زن و مرد و زنده و مرده.شعرهایی تمامن پس و پیش و داستانهای حسابی عبرت آموز و تاثیر گذار بر فردای زندگی آدمی هم از موارد بسیار شایع است.در عین حال گروهی هم تولد و مرگ کنار دستی یوری گاگارین و هم سلولی نلسون ماندلا را تبریک و تسلیت می گویند.به این مجموعه یادآوری حوادث عظیمی چون تاریخ تاسیس اولین پله در تاریخ سرزمین های کهن و زاد روز رام کردن نخستین اسب به دست انسان هم اضافه می شود.

عصرها زمان اخبار و رویدادهای روز است. و بسته به حال و هوا از استاندارد نبودن محصولات مصرفی و آلودگی هوا تا اقدامات ناکافی در درمان صورتهای کودکان با سنین مختلف و در هر سن و جنسی شعله می گیرد.وبا خبر فروریزی معدنی یا آتش سوزی مهیبی که کل سرمایه های انسانی و مادی سرزمینی در آن نابود شده امتداد پیدا می کند.

بعد آن کم کم پیامها و عکس های امروز چطور بود و چقدر زندگی را لگام زدی و حالا آخرش این همه دویدیم که چی، شروع می شود.ودرپایان به غصه دارترین بخش می رسم که مربوط به افراد دچار اختلال خواب و عاشق است.

ناگهان حجم عظیمی از شعرهای افسرده کننده و خودکشی آور و سیاه و لباسهای پاره و دل های شرحه شرحه و زیر سیگاری شکسته و اشک و خون چکان کل فضا را تسخیر می کند.و جملاتی که هیچ ارتباط معنایی میان کلماتش نیست مزین کننده این عکس هاست.سر آخر هم کار دست گروه مرخصان می افتد که همچون ترمز بی موقع راننده اتوبوس در لحظاتی که خوابی پستهای وحشت انگیز و سفرهای خیالی و دل آشوب می گذارند.

در چنین وضعی ست که علی رغم توصیه ناشر محترم موفقیتی در جذب مخاطب با روشهای مجازی نداشتم و به خوبی برایم اثبات شد که ، سیاهی لشگر نیاید به کار- یکی مرد جنگی به از صد هزار.

فردی واقعی که می تواند کل یاران مجازی را با فشار یک دکمه در دنیای راستین کنار گذارد و با دستی حقیقی یاریگرم باشد.

 

عشق و سپاس

حامد حسینی

 

  img telegram join2