« زمين زنده » – کوروش سلیمی

img alive earth

آيا سياره‌ی زمين زنده است؟

فيلسوف نامدار " آلن واتس" نگاه ساده و تكان دهنده‌اى به اين موضوع دارد. او می گويد : تصور كنيد از كنار چوب خشكى كه در زمين فرو رفته است عبور مى كنيد، ممكن است به آن لگدى بزنيد و بگوييد آه اين چوب كه بى جان است.



اما سال بعد از همان‌جا رد می‌شويد و می‌بينيد كه آن تكه چوب سبز شده و از شاخه‌هاى آن سيب‌هايى آويزان است. احتمالن شما از لگدى كه به او زده بوديد شرمنده خواهيد بود و خواهيد گفت: ببخشيد من فكر مىكردم شما فاقد جان هستيد اما اكنون مىبينم كه سيب داده‌اى پس زنده بوده‌اى و هستى.

اكنون تصور كنيد كه سفينه‌اى از فضايى‌ها ميلياردها سال پيش از كنار سياره‌ی زمين عبور مى‌کند، زمانى كه زمين فاقد نشانه‌هاى حيات بود. آنها در گزارش خود خواهند نوشت: زمين، سياره اى خشك و بى جان.

پس به سفر كيهانى خود ادامه می دهند و بعد از دور زدن كهكشان راه شيرى پس از چند ميليارد سال، دوباره از كنار سياره زمين رد می شوند، اين‌بار در كمال شگفتى سياره‌ى سبزى را مى بينند كه در سطح آن انسان‌ها حركت مى كنند ...!

آنها به سرعت گزارش جديدى به سياره‌ى خود ارسال خواهند كرد:

«اصلاحيه، ببخشيد زمين سياره‌اى جان‌دار و زنده بود، اين سياره كلى انسان زنده داده است، همچنين اين سياره داراى هوش هم هست چون انسان هوشمند هم هست!»

 

آرى اگر كمى وسيع‌تر نگاه كنيم بسیار ساده و بديهى است كه زمين انسان مى‌دهد!

 

بله، موضوع به همين سادگى است. اگر نمى توانيم بپذيريم كه تكه چوبى مرده، سيب بدهد چگونه ممكن است از سياره‌ی مرده موجودات زنده برويد؟

و همانطور كه ميوه‌ى سيب نمىتواند حاوى عناصرى باشد كه درخت سيب فاقد آن است، سياره زمين هم نمىتواند فاقد هرآنچه باشد كه انسان از آن برخوردار است، از جمله ويژگى هايى نظير، هوش، احساس و انديشه ...

 

اما درك زنده بودن زمين چه اهميتى دارد؟

زمانى كه درك مىكنيم زمين زنده است درك كرده‌ايم كه انسان بر زمين رخ نداده است بلكه از آن روييده است. دست كم جسم خاكى انسان، ميهمان زمين نيست بلكه محصول و بخشى غيرقابل تفكيك از آن است.

انسان از زمين جدا نيست.

اين موضوع بسيار بديهى و قابل فهم‌تر از آن است كه نياز به بحث كردن داشته باشد اما زمانى كه انسان زنده، زمين را موجودى بی جان و مرده تصور مىكند از نظر حسى از زمين جدا مى شود. چون هيچ موجود زنده اى نمى تواند خود را رويشى از چيزى مرده حس كند.

شايد از نظر دانش خود را بخشى از رويش زمين زنده بدانيم اما از نظر حسى از آن جداشده‌ايم و ديگر اين ارتباط را به شكل قلبى و عاطفى تجربه نمىكنيم.

 

جدايى انسان از زمين براى بشر بسيار گران تمام شده است. با احساس متصل نبودن به زمين از دو سو آسيب ديده‌ايم:

جدا دانستن خود از زمين از يك سو باعث شده‌است كه به عنوان جامعه‌ى انسانی خود را از یکدیگر نیز جدا حس كنيم. البته كه بنى آدم اعضاى يك پيكرند، اما بدون تنه‌ى اين پيكره، لمس چنين چيزى چگونه ممكن مى‌شود؟

زمين هم حلقه‌ى مفقود شده‌ى اين پيوستگی و هم یک پيكره بودن است.

 

اگر در مقام مثال، بشريت را مانند ساقه‌ى پر از برگ تصور كنيم كه هر برگ آن انسانى است، وقتى اين شاخه را از درخت مادر جدا كنيم بزودى برگ‌هاى آن نيز از يكديگر جدا خواهند شد.اين همان اتفاقى است كه اكنون درتمام سياره شاهد آن هستيم.

درميان گونه‌هاى زيستى متنوع سياره، نوع انسان كمترين پيوستگى و بيشترين همنوع ستيزى را از خود نشان مى‌دهد.

مهمترين نتيجه‌ى ازهم پاشيدگى حس پيوستگى كه بشكل طبيعى بايد ميان انسان‌ها وجود داشته باشد، فراگير شدن حس ترس است.

اگر به ترس‌های انسانى نگاه كنيم و براى هر نفر، فهرستى از همه‌ى ترس‌هايش درست كنيم دركمال تاسف خواهيم ديد كه بيشترين ترس‌هاى انسانى ترس از همنوع است!

هرچقدر پيشرفته تر و قدرتمندتر مى شويم دلايل منطقى بيشترى براى ترسيدن از همنوع خود پيدا مى كنيم،اين موضوع بيش ازآنكه دردناك باشد، عجيب است.

 

بصورت طبيعى با قدرت گرفتن و گسترده‌تر شدن گونه‌ى زيستى ما بر روى زمين بايد دلگرم‌تر و آسوده‌تر از حضور يكديگر شده باشيم، اما برعكس ترسيده‌تر و مضطرب‌تر ‌شده ايم.

 

با اينكه در عمل، انسان جامعه‌ى سخت درهم تنيده و بهم پيوسته است كه بيش از گونه‌هاى ديگر براى حفظ بقا و رشد خود به هم‌نوعش وابسته است اما آن را حس نمى‌كنيم. ما هروز بيشتر بهم فشرده مى‌شويم و ديگر نه فقط در تنگ هم كه در برج ها و آپارتمان‌ها روى يكديگر مستقر شده‌ايم، با اين وجود هر روز از نظر حسى از يكديگر بيشتر دور مي‌شويم.

 

باور دارم بدون درك و لمس تنه‌اى كه بهم وصل مىكند، يعني زمين زنده، اين دور شدن درونى، گريز ناپذير و قابل درك است.

 

برگ‌ها نمىتوانند پيوستگى به يكديگر را لمس كنند اگر اتصال خود را با شاخه و تنه‌ى درخت حس نكنند.

ما با مرده دانستن زمين فقط از او جدا نشديم، چونان برگ‌هاى جدا شده از شاخه، از يكديگر نيز جدا و بيگانه شديم.

 

اما از سوى ديگر، براى يك سيب بعد از جدا شدن از درخت چه اتفاقى خواهد افتاد؟

سيب با سرعت بسيار بيشترى فرايند تحليل رفتن و فرسودگى را در پيش خواهد گرفت.

البته انسان هيچ‌گاه از نظر فيزيكى از زمين جدا نيست، ما پيوسته در تبادل عناصر حياتى با زمين هستيم و آنچه كه براى ادامه‌ى بقا به آن نياز داريم از او دريافت می‌كنيم، اما بسيارى بر اين باور هستند زمين حامل انرژى‌هاى شفابخشى است كه در صورت قطع ارتباط درونى با زمين امكان جريان يافتن در ما را نخواهد داشت.

 

نمى‌خواهم در اين‌باره سخنى بگويم، آنچه كه مى‌خواهم به آن توجه داشته باشيم اتفاقى است كه براى ظرفيت حسى ما رخ مى دهد.

 

اگر زمين انسان می‌دهد، پس نه تنها زنده است كه تمامى حس‌هاى انسانى خود را نيز از او دريافت كرده‌ايم، يعنى هر انسان واحد كوچكى از زمين است و براى زمين با توجه به ابعاد آن بايد موجوديت حسى عظيمى را قائل شد.

قطع ارتباط حسى با زمين يعنى بريدن از منبع حس. به اين ترتيب بايد ظرفيت و توان تحمل حسى ما نسبت به وضعيت طبيعى بسيار كاهش يافته باشد.و اين جدايى براى زمين هم نبايد آسان بوده باشد.

مى‌توانيم وقتى نفس مى‌كشيم، با خود احساس کنیم اين زمين است كه در حال نفس كشيدن از طريق برگ يا سلول خودش است. مىتوانيم وقتى بر قلب خود دست مى‌گذاريم در هر تپش قلب خود، نبض زدن زمين را درك كنيم.

آنگاه كم‌كم ، وابستگى طبيعى را كه به‌يكديگر داريم حس خواهيم كرد و معنى كه انسان ها براى يكديگر دارند را نیز.

وشايد روزى مهربانى جاى ترس را بگيرد...

 

عشق و سپاس

كورش سليمي

  img telegram join2