حیرت‌ و حیرانی‌ و وهم‌ در برابر آینه‌-پروین‌ سلاجقه‌

 

(فراواقعیت‌ در شعر بیدل‌ دهلوی‌)

نویسنده :دكتر پروین‌ سلاجقه‌

خلاصه نویسی و معرف: کتایون واحدی

 ترش زبان و ادبیات فارسی

گفته‌اند: «هنرمندی‌ كه‌ می‌خواهد حقیقت‌بنیادین‌ هستی‌ را منتقل‌ كند، نه‌ به‌ برش‌ ناتورآلیستی‌زندگی‌، بلكه‌ به‌ تخیل‌ تداعی‌گر شاعرانه‌ روی‌می‌آورد.» اما «تخیل‌ تداعی‌گر شاعرانه‌» در چه‌لحظه‌ای‌ از زندگی‌، برای‌ هنرمند، قابل‌ دسترسی‌ وتجربه‌ است‌؟ تجربه‌ آن‌ ارادی‌ است‌ یا نتیجه‌ قرارگرفتن‌ در یك‌ «وضعیت‌»؟ و دیگر اینكه‌، بستر تولد ورشد این‌ «وضعیت‌»، فضای‌ واقعی‌ است‌ یا فراواقعی‌یا آمیزه‌ای‌ از هر دو؟

 

 

پاسخ‌ قطعی‌ و نهایی‌ به‌ این‌ پرسشها، بسیارمشكل‌ و یا غیرممكن‌ است‌، زیرا در چگونگی‌ به‌وجود آمدن‌ «وضعیت‌ خاص‌» برای‌ هنرمند در لحظه‌آفرینش‌، روایتهای‌ متعددی‌ وجود دارد، كه‌ شایدیكی‌ از مهم‌ترین‌ آنها، روایت‌ «سوررآلیسم‌» باشد.«سوررآلیسم‌» در تعریفی‌ كه‌ «بروتون‌» از آن‌ می‌داد،«متعهد به‌ تصحیح‌ تعریف‌ ما از واقعیت‌ بود. وسایلی‌كه‌ به‌ كار می‌بست‌، نگارش‌ خودكار، شرح‌ خواب‌،روایت‌ در حال‌ خلسه‌، شعرها و نقاشیهای‌ مولودتاثیرات‌ اتفاقی‌، تصویرهای‌ متناقص‌ نما و رویایی‌،همه‌ در خدمت‌ یك‌ مقصود واحد بودند: تغییر دادن‌درك‌ ما از دنیا و به‌ این‌ وسیله‌، تغییر دادن‌خوددنیا.»

دو اصل‌ بنیادین‌ هنر، آن‌ هم‌ هنر سوررآلیستی‌ به‌نحوی‌ شگفت‌انگیز، بر تغییر دو محور اساسی‌ وسرنوشت‌ ساز تكیه‌ دارند. چرا كه‌ تغییر «درك‌ ما ازدنیا و تغییر خود دنیا» را نتیجة‌ تجربه‌ای‌ فراواقعی‌ وعادت‌ شكن‌ می‌دانند. شاید برای‌ پی‌ بردن‌ به‌ چند وچون‌ شكل‌گیری‌ این‌ دو تغییر اساسی‌ در پی‌تجربه‌های‌ فراواقعی‌، بهترین‌ راه‌، تامل‌ساختارشكنانه‌ در آثار هنرمندان‌ سوررآل‌ باشد. به‌ویژه‌ هنرمندانی‌ كه‌ درك‌ هنر آنها به‌ دلایلی‌، بامعیارهای‌ جهان‌ واقعی‌ دشوار است‌. یكی‌ ازهنرمندانی‌ كه‌ آثارش‌ از این‌ دیدگاه‌ قابل‌ تامل‌ است‌،عبدالقادر بیدل‌ دهلوی‌ است‌ كه‌ قسمت‌ اعظم‌تجربه‌های‌ زندگی‌ خود را در فضای‌ تخیلی‌ و«تداعی‌گر شاعرانه‌» یا فضای‌ «فراواقعی‌» طی‌ كرده‌است‌ و حاصل‌ آن‌، اشعاری‌ است‌ كه‌ بیانگرتجربه‌های‌ «ناب‌»ولی‌ «ناآشنا»یی‌ است‌ كه‌ ازبسیاری‌ «نابی‌ و ناآشنایی‌» پیوسته‌ در معرض‌ اتهام‌«ابهام‌ و تعقید» قرار گرفته‌اند. زیرا جست‌وجوگران‌معانی‌ «ساده‌ و روان‌» برای‌ شعر، از معنی‌ كردن‌ و به‌تفسیر درآوردن‌ آنها درمانده‌اند. باتوجه‌ به‌ آنچه‌ كه‌ ازویژگی‌ این‌ نوع‌ هنر، یعنی‌ هنری‌ كه‌ در نتیجة‌«تخیل‌ تداعی‌گر شاعرانه‌» پدید می‌آید، گفته‌ شد، آیالزوم‌ هیچ‌ تغییری‌ در چگونگی‌ «خوانش‌» این‌گونه‌آثار «فراواقعی‌» با معیارهای‌ «زبان‌ و جهان‌ واقعی‌»احساس‌ نمی‌شود؟ شاید تأملی‌ در شعر این‌ شاعر،بتواند تا حدودی‌، به‌ بخشی‌ از این‌ پرسشها، پاسخ‌دهد.

در نگاه‌ اول‌ به‌ فضای‌ اشعار بیدل‌، بسامدحیرت‌آور واژگان‌ «حیرت‌، حیرانی‌ و وهم‌» و تركیبات‌متعدد ساخته‌ شده‌ به‌ وسیله‌ آنها، مخاطب‌ را بر جامیخكوب‌ می‌كند. گویا كه‌ این‌ سه‌ واژه‌، محور تعامل‌شاعرانة‌ این‌ شاعر، با جهان‌اند كه‌ با واژگان‌ دیگری‌از همین‌ دست‌؛ نظیر: خاموشی‌، پریشانی‌، بیخودی‌،آشفتگی‌، به‌ خود پیچیدن‌ و... تقویت‌ می‌شوند وسپس‌ در برابر «آینه‌»های‌ شعر او می‌نشینند و جهان‌شاعرانه‌ و خلسه‌وار وی‌ را به‌ تصویر می‌كشند و به‌«بی‌نهایت‌» متصل‌ می‌كنند. به‌ بیان‌ دیگر، در یك‌تقسیم‌بندی‌ دقیق‌، واژگان‌ فضاساز در شعر بیدل‌ به‌دو محور اصلی‌ تقسیم‌ می‌شوند:

الف‌) واژگان‌ دال‌ بر معانی‌ عرفانی‌.

ب‌) واژگان‌ دال‌ بر وجود فضای‌ فراواقعی‌ یاسوررآلیسم‌.

همنشینی‌ این‌ دو دسته‌ از واژگان‌، در شعر بیدل‌،فضایی‌ خاص‌ و دوسویه‌ ایجاد كرده‌ است‌ كه‌ باراصلی‌ دلالتهای‌ شاعرانه‌ را به‌ دوش‌ می‌كشد. به‌جرات‌ می‌توان‌ گفت‌ كمتر شاعری‌ است‌ كه‌ مانند«بیدل‌» در قطع‌ پیوندهای‌ شعر خود از دنیای‌ واقعی‌ وقراردادی‌، كوشیده‌ باشد. گسستگی‌ جهان‌ شعر او ازعالم‌ واقع‌، به‌ حدی‌ است‌ كه‌ امكان‌ ورود مخاطب‌واقعیت‌اندیش‌ را به‌ این‌ فضای‌ «فراواقعی‌» یكسره‌ ازبین‌ می‌برد. به‌ عبارت‌ دیگر، شعر «بیدل‌» ازبالاترین‌ قلمرو «زبان‌» یعنی‌ قلمرو دلالتهای‌ محض‌شاعرانه‌ آغازمی‌شود و محدودة‌ سفر آن‌ نیز در همان‌محور است‌. اگر به‌ دنبال‌ چگونگی‌ ایجاد این‌ فضای‌سوررآل‌ باشیم‌، تنها راه‌، نزدیك‌ شدن‌ به‌ لایه‌های‌تو در توی‌ «حیرت‌ و حیرانی‌ و وهم‌» درهذیانهای‌شعرگونة‌ وی‌ است‌. خلاصه‌ اینكه‌، عناصر شعر بیدل‌،پیوسته‌، در حال‌ لغزش‌، جهش‌ و رهایی‌اند و به‌ هیچ‌وجه‌، با معانی‌ قطعی‌ و صریح‌، سرسازش‌ ندارند.باتوجه‌ به‌ عرفان‌ خالص‌ و بی‌ادعایی‌ كه‌ پیوسته‌ ازفضای‌ این‌ اشعار به‌ مشام‌ می‌رسد، وفور «حیرت‌ وحیرانی‌» را در شعر وی‌، می‌توان‌ نهایت‌ نگرش‌عارفانه‌اش‌ به‌ حساب‌ آورد؛ نگرشی‌ كه‌ به‌ طور كامل‌شاعر را به‌ مرز «بیخودی‌» رسانده‌ و در نتیجه‌، به‌«حیرانی‌ و حیرتی‌» بنیادین‌ پیوند داده‌ است‌ و این‌همه‌، نشانگر سیر و سلوكی‌ عارفانه‌ و ژرف‌ در نفس‌شاعر است‌. یكی‌ از بهترین‌ راههای‌ نزدیك‌شدن‌ به‌ فضای‌ شعر بیدل‌، كشف‌ «مكانهای‌ زیستی‌او» در لحظة‌ آفرینش‌ هنر است‌. كه‌ به‌ طور كلی‌، این‌مكانها در شعر او، در هیئت‌ مكانهای‌ نمادین‌(symbolic) جلوه‌گر شده‌اند بطور خلاصه موارد قابل‌بررسی‌ عبارتند از:

- «فضای‌ لامكان‌» و «دشت‌بی‌نشان‌»اند كه‌ یكسره‌ از «بی‌نشانی‌ و لامكانی‌» وعروج‌ روح‌ به‌ فضاهای‌ غیرواقعی‌ خبر می‌دهند و به‌سر بردن‌ در عالم‌ «خلسه‌ و رؤیا» (كه‌ مشخصة‌ فضادر آثار سوررآلیستی‌ است‌) و به‌ نظر می‌رسد «فضای‌بی‌نشان‌» جایگاه‌ ابدی‌ شاعر است‌:

عمرها شد در فضای‌ بی‌نشان‌ پر می‌زنم‌

آشیان‌ در عالم‌ عنقاست‌ اوهام‌ مرا

(ص‌ 80)

- «عدم‌» یكی‌ از مكانهایی‌ است‌ كه‌ بر«نیستی‌» دلالت‌ دارد و از مكانهای‌ فراواقعی‌ است‌ كه‌شاعر، «بی‌نفس‌» در «ظلمت‌آباد» آن‌ خوابیده‌ است‌ وبه‌ نظر می‌رسد كه‌ «شب‌» این‌ عدم‌ از چنان‌«روشنایی‌»ای‌ برخوردار است‌ كه‌ وی‌ از «یار»می‌خواهد كه‌ با «شانه‌ زدن‌ گیسوی‌ سیاه‌» خود ازشبهای‌ «عدم‌» او، «سحر» را طلب‌ كند:

بی‌نفس‌ در ظلمت‌ آباد عدم‌ خوابیده‌ایم‌

شانه‌ زن‌ گیسو سحر انشاء كن‌ از شبهای‌ ما

(ص‌ 105)

- «عدم‌ هستی‌ وار» شاعر، اگرچه‌ «عبرت‌سرا»ست‌ولی‌ از چنان‌ «هستی‌ ذاتی‌»ای‌ برخوردار است‌ كه‌شاعر در آن‌ «نقش‌ پاگل‌ كرده‌ است‌» و به‌ استقبال‌جویندگان‌ «عدم‌» گریبان‌ می‌گشاید:

نقش‌ پا گل‌ كرده‌ایم‌ اما درین‌ عبرت‌سرا

هر كه‌ در فكر عدم‌ افتد گریبانیم‌ ما

(ص‌ 83)

- «هستی‌» شاعر چنان‌ «وهم‌آلود» است‌ كه‌ به‌شكلی‌ موقتی‌ در هیئتی‌ حباب‌ وار «بر آستانة‌ عدم‌»قرار گرفته‌ است‌:

صورت‌ وهمی‌ به‌ هستی‌ متهم‌ داریم‌ ما

چون‌ حباب‌ آیینه‌ بر طاِ عدم‌ داریم‌ ما

(ص‌ 93)

- «پریشانی‌» در همنشینی‌ با «جنون‌» شاعررا در وضعیتی‌ تازه‌ قرار می‌دهد كه‌ هماهنگ‌ با حال‌ وهوای‌ تجربه‌های‌ «سورآل‌» یا فراواقعی‌ در شعراوست‌. چرا كه‌ در دیوانگی‌ و جنون‌، ناب‌ترین‌تجربه‌های‌ دنیای‌ فراواقعیت‌ تجربه‌ می‌شود:

در دبستان‌ جنون‌ از بس‌ پریشان‌ دفتریم‌

صفحه‌ ما را چو دریا موج‌ مسطر می‌شود

(ص‌ 630)

- «رقص‌ و سرخوشی‌» كه‌ به‌ طور معمول‌، درنتیجة‌ حال‌ عرفانی‌ «بسط‌»، نصیب‌ عاشقان‌ وعارفان‌ می‌شود، در دیوان‌ بیدل‌ به‌ ساخت‌ تصاویرزیبا و هنجارشكن‌ می‌انجامد و عالمی‌ دیگر از عوالم‌خاص‌ او را نمایش‌ می‌دهد:

اگر زبزم‌ جنون‌ ساغرت‌ به‌ چنگ‌ افتد

چو گردباد توان‌ كرد در بیابان‌ رقص‌

(ص‌ 776)

- «عریانی‌» در دیوان‌ بیدل‌ از بسامد بالایی‌،برخوردار است‌ و به‌ معانی‌ گسترده‌ و ژرف‌ روحانی‌نظر دارد. بیدل‌ از «عریانی‌» معانی‌ خاصی‌ را در نظردارد كه‌ در درجة‌ اول‌، در دیدة‌ او یك‌ «رسم‌» است‌ وگویا، رسمی‌ پسندیده‌. و مسلماً، این‌ عریانی‌ «كیفیتی‌ناآشنا» دارد و تجربه‌ای‌ صرفاً، روحی‌ و معنوی‌ است‌و رسیدن‌ به‌ آن‌ دشوار:

چو ناله‌ سخت‌ نهان‌ است‌ صورت‌ عالم‌

برون‌ زخویش‌ روم‌ تا رسم‌ به‌ عریانی‌

(ص‌ 1161)

این‌ «عریانی‌» در تصویری‌ متناقض‌نماCparadoxical) و معنی‌دار با «بهترین‌ پوششها»برابری‌ می‌كند و دست‌ یافتن‌ به‌ كیفیت‌ آن‌، لازمة‌تحمل‌ «دشواری‌ و انتظار» است‌ ولی‌ تجربه‌ای‌ است‌ارزشمند:

زتشریف‌ جهان‌ بیدل‌ به‌ عریانی‌ قناعت‌ كن‌

كه‌ گل‌ اینجا همین‌ یك‌ جامه‌ می‌یابد پس‌ ازسالی‌

(ص‌ 1165)

- و سرانجام‌، كلیدی‌ترین‌ واژگان‌ یا كنشهای‌رفتاری‌ دال‌ بر حالات‌ عارفانه‌ در دیوان‌ بیدل‌،«حیرت‌ و حیرانی‌»اند كه‌ بسامد عجیب‌ آنها،مخاطب‌ را دچار تحیر و سرگردانی‌ می‌كند. بدون‌تردید می‌توان‌ گفت‌ این‌ دو نقش‌ مایه‌ (Motif) كه‌همانند بسیاری‌ از نقش‌مایه‌های‌ شعر بیدل‌، به‌مرحلة‌ نمادینگی‌ رسیده‌اند، از جهات‌ زیادی‌، قابل‌تامل‌اند كه‌ در این‌ مقوله‌، فقط‌ به‌ بعضی‌ از این‌ مواردمی‌توان‌ اشاره‌ كرد:

«حیرانی‌» ناشی‌ از ضعف‌ در قدرت‌ «دید»عارف‌ است‌ و محدودیت‌ آن‌. زیرا، وقتی‌ كه‌ «یار» رادر آغوش‌داری‌ ولی‌ از شدت‌ «پیدایی‌»، او رانمی‌بینی‌، نتیجة‌ طبیعی‌ آن‌، دچار شدن‌ به‌ «حیرانی‌»است‌:

یار در آغوش‌ و ما را از جدایی‌ چاره‌ نیست‌

جلوه‌ در كار و ندیدن‌، جای‌ حیرانی‌ است‌ این‌

(ص‌ 1083)

و یا اینكه‌، شاعر با وجود اینكه‌ «محبوب‌» رادر آغوش‌ دارد، در خیال‌ «خود» در انتظار «تجلی‌جمال‌ او» می‌نشیند و سرانجام‌، نتیجة‌ این‌ انتظاربی‌مورد، در هیئت‌ بیتی‌ زیبا، به‌ ساخت‌ تصویری‌بی‌بدیل‌ و مافوِ هنری‌ می‌انجامد. تصویر یا ایماژی‌(image) كه‌ تنها در شعر شاعران‌ قدرتمند و قوی‌،می‌تواند در ابعاد زیبایی‌ شناختی‌ خویش‌، قیامت‌ به‌پا كند و «تحیر» را به‌ «آغوش‌ گشودن‌»، آن‌ هم‌«آغوش‌ گشودنی‌ از هر سو» وا دارد:

در انتظار جمالی‌ نشسته‌ام‌ به‌ خیالی‌

تحیر از مژه‌ آغوش‌ها گشاده‌ به‌ هر سو

(ص‌ 1091)

همچنین‌، وقتی‌ كه‌ «جهان‌» در برابر «او»(محبوب‌)، «آیینه‌دار» است‌ و زیباییهای‌ جمال‌ «او»را منعكس‌ می‌كند، باز هم‌، نتیجه‌اش‌، به‌ «حیرانی‌»شاعر می‌انجامد و «حجاب‌ وصل‌ او» می‌گردد:

جهان‌ آیینه‌دار او و حیرانی‌ حجاب‌ من‌

چمن‌ صد جلوه‌ و نظاره‌ نایابست‌ شبنم‌ را

(ص‌ 104)

و باز هم‌، حیرت‌ است‌ كه‌ از شدت‌ بسیاری‌خویش‌، قادر به‌ انجام‌، كنشی‌ «خرِ عادت‌» می‌شودو در بیانی‌ استعاری‌ و شاعرانه‌، در هیئتی‌ تازه‌ جلوه‌می‌كند. این‌ «حیرت‌» از شدت‌ وفور خویش‌، به‌مژگانهای‌ بیشتری‌ نیازمند است‌، زیرا «مژگان‌»های‌طبیعی‌ شاعر، آن‌ را برنمی‌تابد. پس‌ «مژگانهای‌»تازه‌، خلق‌ می‌شود و جالب‌ اینكه‌ این‌ همه‌ غوغا به‌خاطر «یادآوری‌ جلوة‌ معشوِ» است‌:

به‌ یاد جلوه‌ات‌ مرهون‌ حسرت‌ دارم‌ آغوشی‌

كه‌ هر جا حیرتی‌ گل‌ كرد، مژگان‌ آفرید از من‌

(ص‌ 1076)

به‌ نظر می‌رسد، «تحیری‌» كه‌ گریبانگیرشاعر است‌ و او را در حیرتی‌ ابدی‌فرو برده‌، فقط‌ به‌دلیل‌ مشاهدة‌ جمال‌ «محبوب‌» است‌. كه‌ تكرار«حیرت‌» و تقریر چگونگی‌ آن‌ را در ابیات‌ متعدد،یادآور می‌شود:

تحیر تو زفكر دو عالمم‌ پرداخت‌

به‌ جلوه‌ات‌ كه‌ نه‌ دین‌ دارم‌ و نه‌ دنیایی‌

(ص‌ 1167)

- «آینه‌» در بسیاری‌ از موارد، مددرسان‌ شاعراست‌. چون‌ حیرت‌ او را در خود منعكس‌ می‌كند و دراین‌ مواقع‌، معنایی‌ معادل‌ «دل‌» دارد:

شوِ دیدارم‌ و یك‌ جلوه‌ ندارم‌ طاقت‌

مگر آیینه‌ كند بر من‌ حیران‌ مددی‌

(ص‌ 1196)

لازم‌ به‌ ذكر است‌ كه‌ یكی‌ دیگر ازنقش‌مایه‌های‌ مورد علاقة‌ بیدل‌، كه‌ به‌ مرتبة‌نمادینگی‌ رسیده‌ است‌، «شبنم‌» است‌ كه‌ در برخوردبا جهان‌ و زیبایی‌، كاركردی‌ همانند «آینه‌» و «وجودیا دل‌ شاعر» دارد و در چمن‌ «صنع‌» به‌ «حیرت‌»دچار است‌:

مگر از خود روم‌ تا اشكی‌ و آهی‌ به‌ موج‌ آید

كه‌ چون‌ شبنم‌ نیم‌ سر تا قدم‌ جز چشم‌ حیرانی‌

(ص‌ 1168)

و یا:

در این‌ گلشن‌ نه‌ بویی‌ دیدم‌ و نی‌ رنگ‌فهمیدم‌

چو شبنم‌ حیرتی‌ گل‌ كردم‌ و آیینه‌ خندیدم‌

(ص‌ 912)

علاوه‌ بر حیرت‌ شاعر، «حیرت‌ آینه‌» نیز،یكی‌ دیگر از نقش‌مایه‌های‌ مكرر در دیوان‌ بیدل‌است‌ كه‌ به‌ محور نماد چند معنایی‌ راه‌ پیدا كرده‌ است‌اما دستیابی‌ به‌ معانی‌ ملموس‌ آن‌، با كمك‌ زبان‌قراردادی‌، میسر نیست‌. ولی‌ تقریباً، می‌توان‌ گفت‌ كه‌«حیرت‌» در دیوان‌ بیدل‌ سه‌ شخصیت‌ (character) رادر خود گرفتار دارد: شاعر، شبنم‌، آینه‌، كه‌ هر سه‌، به‌مقام‌ خلوص‌، آینگی‌ و انعكاس‌ رسیده‌اند (اگر چه‌گاهی‌ عناصر دیگری‌ مانند حباب‌ و... نیز به‌ این‌ویژگی‌ نزدیك‌ می‌شوند ولی‌ هرگز به‌ پای‌ این‌ سه‌عنصر نمی‌رسند):

تحیر جوهری‌ گل‌ كرده‌ام‌ نومید پیدایی‌

مگر آیینه‌ از تمثال‌ خود گیرد عیار من‌ (ص‌1083)

یا:

به‌ رنگ‌ حیرت‌ آیینه‌ داغ‌ حیرتم‌ بیدل‌

نمی‌دانم‌ چسان‌ آسود چندین‌ پیچ‌ و تاب‌ از من‌

(ص‌ 1067)

ولی‌ آنچه‌ مسلم‌ است‌، این‌ است‌ كه‌«حیرت‌» از «شعور و وجود شاعر» چیزی‌ به‌ جانگذاشته‌ است‌ تا خود اظهار تعینی‌ كند:

گمگشتگان‌ وادی‌ حیرت‌ نگاهی‌ایم‌

در گردرنگ‌ باخته‌ كن‌ جستجوی‌ ما

(ص‌ 58)

آنچه‌ در آغاز بحث‌، از آن‌ به‌ عنوان‌ «تخیل‌تداعی‌گر شاعرانه‌» نام‌ برده‌ شد، طبق‌ آرای‌ بسیاری‌از نظریه‌پردازان‌ شعر، مهم‌ترین‌ عنصر از عناصرپدیدآورندة‌ شعر در محور دلالتهای‌ شاعرانة‌ زبان‌است‌. به‌ تعبیر دیگر، «تخیل‌» یا «تخیل‌ تداعی‌گرشاعرانه‌» هستة‌ بسیاری‌ از تعریفهایی‌ است‌ كه‌تاكنون‌ دربارة‌ «شعر» ارائه‌ شده‌ است‌. و بدون‌ شك‌در روند تبدیل‌ زبان‌ عادی‌ به‌ بیان‌ شاعرانه‌،مهم‌ترین‌ نقش‌ را به‌ عهده‌ دارد. ولی‌ آنچه‌ كه‌ در این‌میان‌، از اهمیت‌ ویژه‌ای‌ برخوردار است‌، بحث‌ بر سرتعیین‌ درجه‌، مقدار و چگونگی‌ آن‌ در بیان‌ شاعرانه‌است‌. چرا كه‌ دامنة‌ «تخیل‌» از ابتدایی‌ترین‌ایماژهای‌ كلامی‌ كه‌ در مرحلة‌ تشبیه‌ یاهمانندپنداریهای‌ صرفاً حسی‌ كه‌ هر دو سوی‌ آنها درجهان‌ واقع‌ شكل‌ گرفته‌ است‌، آغاز می‌شود و به‌بالاترین‌ حد خود، یعنی‌: ساخت‌ ایماژهای‌ خلق‌ شده‌از تركیب‌ مجاز و تخیل‌ قوی‌ و گاه‌ مجرد و انتزاعی‌(abstract) كه‌ درجات‌ گوناگون‌ بیان‌ استعاری‌ را دربرمی‌گیرد، منتهی‌ می‌شود. یا به‌ عبارت‌ دیگر،ایماژهایی‌ كه‌ پیوند سویه‌های‌ آنها با جهان‌ حسی‌،قطع‌ یا ضعیف‌ شده‌ و در جهانی‌ كاملاً متفاوت‌،تنفس‌ می‌كنند. می‌توان‌ گفت‌، كه‌ جهان‌ ساخته‌ شده‌به‌ وسیلة‌ این‌ ایماژها، فقط‌ با الفبای‌ زبان‌ صرف‌شاعرانه‌، قابل‌ دریافت‌، حس‌ و ادراك‌ است‌. در این‌جهان‌، دامنة‌ تخیل‌، گاه‌ به‌ چنان‌ حدی‌ می‌رسد كه‌وضعیتی‌ كاملاً ویژه‌ و خاص‌ برای‌ شاعر و شعر اوپدید می‌آورد. چنانكه‌ به‌ قول‌ بیدل‌:

در وصل‌ همكنار خیالیم‌ چاره‌ نیست‌

آیینه‌ایم‌ و عكس‌ به‌ بر می‌كشیم‌ ما

(ص‌ 93)

درون‌ آینه‌ بیرون‌ نشسته‌ است‌ اینجا

به‌ جلوه‌گر نرسیدی‌ نقاب‌ را دریاب‌

(ص‌ 141)

پانوشتها:

1ــ بنگرید، سی‌. و.ای‌، دادا و سورآلیسم‌،ترجمة‌ حسن‌ افشار، نشر مركز. ص‌ 56.

2ــ همان‌، ص‌ 55.

3ــ دهلوی‌، میرزا عبدالقادر بیدل‌، كلیات‌، (ج‌اول‌ غزلیات‌)، تصحیح‌ خلیل‌الله‌ خلیلی‌، دپوهنی‌وزارت‌ و دارالتالیف‌، 1341.