چشمه شدم - هستی ابراهیمی

تقديم به اساتيدم كوروش و افسانه عزيزم (سال 86)

چشمه شدم آب شدم يكسره بر خاك شدم

نغمه شدم ساز شدم در رهت آزاد شدم

بردي قرار دل من مست درت فغان شدم

تا كه نمودي رخ خود بر سر هر دار شدم

موج شدم ذره شدم بر سر جانانه شدم

وهم و خيال بردتم نقطه اي تابنده شدم

همره ذرات دگر در طلب يار شدم

بر سر نيلوفر صبح نقطه پرگار شدم

آزاد نمودي ز منم از دل خود ساختي ام

آمده ام به سوي تو در طلبت به بوي تو

بس كه وصال باشدم شيشه خمّار شدم

كالبدم را شكنم تا كه از آن رها شدم

نور شدم رقص كنان در برت آواز شدم

ولوله است وجود من تا كه رِسَم نيست شدم

آينه سكندري در پي تو مينگرم

گوشه چشم نمودي و تا بر تو دوان شدم

بوي مي ات آمد و من در رهت ني نوا شدم

مه رخ تو ديدم و من از همه ببريده شدم

تا كه بسوزاني تنم از خودم آسوده شدم

تا كه صدا زدم تو را از بر او دور شدم

آينه را شكستم و جان و تنم مينگرم

 

تهیه شده در:

پژوهشگاه کلام زنده -   پژوهشکده شعر و آثار منظوم

 

معرف: هستي ابراهيمي

موضوع: اخلاق – حال – روحیه