سراب – هوشنگ ابتهاج

عمری بسر دویدم،

 در جستجوی یار...

جز دسترس به وصل ویم،

آرزو نبود...

دادم دراین هوس دل دیوانه را به باد...

این جستجو نبود...

هرسو شتافتم،

 پی ان یار ناشناس

گاهی زشوق خنده زدم

 گه گریستم...

بی انکه خود بدانم ازینگونه بی قرار

 مشتاق کیستم.

رویی شکفت چون گل رویا و دیده گفت

این است ان پری که زمن می نهفت رو ؟

خوش یافتم که خوشترازین چهره نتافت در خواب ارزو ...

هر سو مرا کشید، پی خویش در به در...

این خوش پسند، دل زیبا پرست من...

شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار...

 بگرفت دست من

وان ارزوی گمشده بی نام بی نشان

در دورگاه دیده من جلوه می نمود

در وادی خیال، مرا مست میدواند وز خویش می ربود...

از دور میفریفت دل دیوانه مرا

چون بحر موج میزد و لرزان چو اب بود...

وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب، دیدم سراب بود!!!!

بیچاره من که از پس این جستجو هنوز،

 مینالد از من این دل شیدا

که یار کو؟

کو انکه جاودانه مرا میدهد فریب بنما کجاست او.....

 

تهیه شده در:

پژوهشگاه کلام زنده -   پژوهشکده شعر و آثار منظوم

 

معرف: سارا نعمتی

موضوعمعنویت (جستجوی عشق)