تنها در باغ – نسترن نوذری

در حبابی به وسعت دنیای تنهایی دم می زنم

با تمامیت تنهایی خویشتن خود در باغ قدم می گذارم

لحظه ها را با پای خیال مرور می کنم

هر پیچ حادثه آبستن برکتی است

من اما در کودکی گم شده ام

یا شاید در لابلای علف های گندم زار،

مادر را جستجو می کنم

می گریم اما این بار نه از سر درد که

در بی دردی

شراره ی شعر زبانه می کشد که وجود خسته ام را بنوازد

و مرا گرم از مهر راستین خود سازد

با شعر تو نرم می شوم

و جاری در دشت های بی مرز

خود را گم می کنم

مرز را نمی فهمم

نمیدانم که نمی دانم

ذرات غبار وجودم در پهنه ی وسیع بی خویشی محو می شود

حباب می ترکد

و من هیچ می شوم

94/01/19

پژوهشگاه کلام زنده -    پژوهشکده شعر و آثار منظوم

معرف: نسترن نوذری

موضوع: هستی – روحیه