غزل شماره 1438 ديوان شمس. - مولوی

ندارد پاي عشق او دل بي دست و بي پايم / كه روز و شب چو مجنونم ،سر زنجير مي خايم

ميان خونم و ترسم كه گر آيد خيال او/ به خون دل خيالش را ز بي خويشي بيالايم

خيالات همه عالم اگر چه آشنا داند / به خون غرقه شود والله اگر اين راه بگشايم

منم افتاده در سيلي، اگر مجنون آن ليلي / زمن گر يك نشان خواهد نشاني هاش بنمايم

همي گردد دل پاره همه شب همچو استاره / شده خواب من آواره ز سحر يار خود رايم

ز شب هاي من گريان بپرس از لشكر پريان / كه در ظلمت ز آمد شد پري را پاي مي سايم

اگر يك دم بياسايم روان من نياسايد / من آن لحظه بياسايم كه يك لحظه نياسايم

رها كن تا چو خورشيدي قبايي پوشم از آتش / در آن آتش چو خورشيدي جهاني را بيارايم

 

كه آن خورشيد بر گردون ز عشق او همي سوزد / وهر دم شكر مي گويد كه سوزش را همي شايم

رها كن تا كه چون ماهي گدازان غمش باشم / كه تا چون مه نكاهم من چو مه زان پس نيفزايم

تفسير اين غزل:

دل بي دست و بي پاي انسان دست و پاي عشق او را ندارد. به طوريكه شب و روز و دايم، يا چه هوشيارانه آگاه باشم چه نا آگاه باشم من دارم سر زنجيري را مي جوم كه با آن به زنجير كشيده شده ام.

هوشياري بي فرم بصورت انسان وارد اين جهان مي شود سپس وارد ذهن مي شود كه ذهن فكر توليد مي كند و از طريق فكر با چيزهاي اين جهاني هم هويت مي شود و يك باشنده فرم دار بوجود مي آورد به نام " من ذهني "

اين موجود توهمي بنام من ذهني وانمود مي كنه كه ما است. در حالي كه ما از جنس زندگي هستيم و زندگي هم از جنس هوشياري بي فرم است. هوشياري يعني استعداد آگاه بودن.

هوشياري ذهني: هوشياري قابلي است براي انسان كه كمك مي كند انسان كارهاش رو در اين جهان حل و فصل كنه.ولي وقتي من در اون نفوذ پيدا مي كنه فلج ميشه.

يك هوشياري ديگه وراي هوشياري ذهني و فكري وجود دارد بنام هوشياري حضور:

در واقع زندگي بصورت ما كه هوشياري هستيم وارد اين جهان مي شود و خودش رو با چيزهاي اين جهاني آغشته مي كند بعد اگر دخالت در كارش نكنند خودش را به عقب مي كشه و زنده و هوشيار مي شود به خودش و هوشياري در روي خودش منطبق مي شود ويك باشنده ديگر (هوشياري ديگر) بنام هوشياري حضور بوجود مي آيد و يا انسان زنده شده به حضور إنساني كه از ذهن و اين جهان آزاد شده و از خواب ذهن بيدار مي شود.اون موقع است كه اين منيت از ذهن بيرون كشيده مي شود و انسان بصورت يك باشنده ساكن و پايدار و پر از آرامش و شادي از ذهنش به عنوان حل و فصل كننده كارها در بيرون كه من در اون نيست مي تونه استفاده كنه اين ما حصل كلام است.

واين كار بسيار مشكل است چون وقتي ما در ذهن مي رويم با سه جور چيز كه بصورت فكر آرائه مي شود هم هويت مي شويم

١ / تن ما

٢/چيزهاي اين جهاني (مثل پول،ماشين و هر چيزي كه بصورت فكر مي توانيم در بياوريم)

٣/ هيجان مثل خشم و ترس

كه اين من ذهني كه جسم است دل ما مي شود و هر چيزي كه در جهان مهم است دل ما مي شود و وقتيكه چيزهاي اين جهاني دل ما مي شود ،دلي پيدا مي كنيم كه بي دست و پا است و كاري از اون بر نمي آيد

دل بي دست و بي پا دائماً حس نقص مي كند واين حس نقص چيز بدي نيست يك مكانيزم خداي است به اين صورت كه ما هيچ موقع نتونيم در من ذهني احساس آسايش كنيم بلكه اون رو بشناسيم در مصرع دوم مولانا ميگه ،من به عنوان هوشياري گير افتادم چون من دارم پيش خدا مي روم ولي من رو با زنجير بسته اند براي همين مثل ديوانه ها شدم و حالا آگاهانه يا نا آگاهانه دارم زنجير را مي جوم ، آنهايكه آگاهانه زنجير را مي جوند انسانهاي به حضور رسيده اند و آنهايكه نا آگاهانه مي جوند كساني هستند كه من ذهني دارند و كارهاي خطرناك مي كنند.

هراتفاقي كه داره مي افته چه بد و چه خوب در جهت اين است كه انسان به عنوان هوشياري بي فرم از اين ذهن متولد بشه ،يكي بر اساس درد يكي بر اساس انتخاب و عقل و شناسايي كه مسلماً راه دوم درسته.

پس ما دو جور باشندگي داريم يكي فضا داري بي نهايت،بي نهايت فضامثل آسمان دل ما بشود كه اون هم خدا يا ما هم هستيم كه نامش عشق است يكي شدن با خدا كه هم پا دارد و هم عقل و توانايي.

يك موقع هم هست كه باورها دل ما بشوند كه چه بسا دل ما بي دست و پا مي شود كه بي خردي ،درد،عيب بيني،غيبت،مسئله سازي و....

كه مخلوطي از درد و هم هويت شدني است و وجودش بر اساس جدايي از خدا و انسانهاي ديگر است.

اما ما بصورت هوشياري چه آگاهانه و چه نا آگاهانه شب و روز زنجير را مي جويم كه خود را آزاد كنيم كه البته و صد البته هر كسي هوشيارنه بجود زودتر آزاد مي شود

در بيت دوم دو حالت است

يا ما نا آگاه هستيم كه در اين صورت درون خون هستيم و دائما خون و دل مي خوريم و كسي كه آگاه نيست خدا داره مارو از اين قيد و بند در مي آورد كارهاي خودش رو مي كنه و دائماً درد ايجاد مي كنه.

حالت دوم آگاهانه بصورت ناظر به ذهن و در حالت تسليم كه حتما خيال او مي آيد و هو شيارانه تمام محدوديت هاي خود را نابود مي كنيم و خون اجسامي كه شما را بلعيده اند رو مي ريزيد و ازون آزاد مي شويد و اگر خون هم هويت شدگي هاي ما بريزه ساكن مي شويم و فقط ما نگاه مي كنيم و تأمل مي كنيم كجا گير افتاديم و چه چيزهاي در جهان ما رو به سمت خودش مي كشد كه در اين حالت يك آرامشي وراي فهم و ذهن بوجود مي آيد.

آرامشي كه ما دنبالش هستيم ذهن نمي تونه بفهمه ،ذهن آرامشي رو مي فهمه كه از چيزها مي آيد.

پژوهشگاه کلام زنده - پژوهشکده شعر و آثار منظوم

پیشنهاد دهنده: آقای وحید سیدی فلاح