سحرگاه حضور - نسترن نوذری

من مسافر هستم

راه پر پيچ و خمى آمده ام

از نشيب دره ى نفس گذرها كردم

بر فراز قله ى عشق سفرها رفتم

در حوادث رفتم... تفتيدم... ذوب شدم

و سپردم خود را

به همه بت شكنان...

خرد شدم

و سپس...

در سحرگاه ز نو زاده شدم

صبح امروز كسى با من گفت

راه شعرت را در بركه بجو

بركه ى روشن خورشيد تماشايى بود

حرف سهراب مرا راه به گيتى ميبرد

در دل سبز طبيعت چه معماها بود

پر پرواز كبوتر راز است

چلچله ساز غزل ساخته است

و چكاوك گل اين گنبد ميناى بلند است

كه در خلوت زيباى حضور

عشق را بانگ زده

در سحرگاه حضور

راهى ام تا حرم دوست نشانم بدهند. 2/6/93

پیشنهاد دهنده ی شعر: نسترن نوذری