اگر یکبار دیگر بدنیا بیایم - ارما بوم

اگر میتوانستم یکبار دیگر بدنیا بیایم،

کمتر حرف میزدم

و بیشتر گوش میکردم...

دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت میکردم،

حتی اگر فرش و کاناپه ام فرسوده بود...

اگر کسی میخواست که آتش شومینه را روشن کند،

نگران کثیفی خانه ام نمی شدم...

با فرزندانم بر روی چمن می نشستم،

 بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم

که بر روی لباسم نقش می بندد...

 

 

به جای آنکه بی صبرانه

در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم،

هر لحظه از این دوران را می بلعیدم ...

 چرا که شانس این را

 داشته ام که موجودی

را در وجودم پرورش دهم

 و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم...

 

وقتی که فرزندانم

با شور و حرارت مرا در آغوش ...

هرگز به آنها نمی گفتم :

 بسه دیگه برو دستهایت را بشور...

 بلکه به آنها می گفتم :

که چقدر دوستشان دارم...

 

اما اگر شانس یک زندگی دوباره بمن داده میشد...

 هر دقیقه آن را متوقف میکردم،

آن را به دقت می نگریستم...

 به آن حیات میدادم

و هرگز آن را تباه نمیکردم...

 

پس طلوع خورشيد

هر روز را عاشقانه تماشا كن...

 و از لحظه لحظه ى امروزت لذت ببر...

 

امروز تکرار نشدنی است.

پژوهشگاه کلام زنده