چند بازی عشق با نقشِ سبو؟

چند بازی عشق با نقشِ سبو؟

بگذر از نقشِ سبو، رَوْ آب جُو

 

‏صورتش دیدی، ز معنی غافلی

از صدف دُرّی گزین، گر عاقلی

 

این صدف‌هایِ قوالب در جهان

گرچه جمله زنده‌اند از بحرِ جان

لیک اندر هر صدف نَبْوَد گُهَر

چشم بگشا، در دلِ هر یک نگر

کآن چه دارد؟ وین چه دارد؟ می‌گزین

ز آنکه کمیاب است آن دُرِّ ثَمین

 

‏گر به صورت می‌روی، کوهی به شکل

در بزرگی هست، صد چندان که لعل

 

‏هم به صورت دست و پا و پشمِ تو

هست صد چندان‌که نقشِ چشمِ تو

 

‏لیک پوشیده نباشد بر تو این

کز همه اعضا دو چشم آمد گُزین

 

‏از یک اندیشه که آید در درون

صد جهان گردد به یک دَم سرنگون

 

 

برگرفته از كتاب:

مولوي، جلال الدين محمد بن محمد؛ مثنوي معنوي؛ بر اساس نسخه‌ي رينولد نيكلسون؛ به تحقيق كريم زماني؛ چاپ چهارم؛ تهران: نشر نامك 1387.

 {KomentoDisable}