گرگ سفید، گرگ سیاه

داستانی کهن دربارۀ کدخدای یک دهکده :gORGE sIAH vA sEFID

  روزی کدخدا تصمیم میگیرد که دربارۀ زندگی با نوۀ مورد علاقۀ خود صحبت کند . پیرمرد نوه اش را به جنگل میبرد و شرح میدهد: پسرم میان قلب و ذهن هر انسان زنده ای جنگی برپاست . اگرچه من سرکردۀ این مردم و کهنسال و خردمند هستم ، اما این جنگ در من هم جریان دارد . اگر از این جنگ باخبر نباشی ، تو را دیوانه خواهد کرد و نمی فهمی که باید در کدام جهت قدم برداری . گاهی در زندگی پیروز می شوی و سپس بدون اینکه بفهمی چرا ، ناگهان می بینی گمشده ای و گیج و هراسان هستی و شاید حتی همۀ آنچه را برای بدست آوردنش زحمت کشیده ای ، از دست بدهی. اغلب فکر میکنی که کار درست را انجام میدهی ، اما بعد متوجه میشوی که تصمیم های اشتباه گرفته ای . اگر نیروهای خیر و شر زندگی فردی . زندگی جمعی و خود حقیقی و خود دروغین را درک نکنی ، همیشه در آشفتگی شدیدی زندگی خواهی کرد.

 

 

 مانند آن است که دو گرگ بزرگ درون من زندگی میکنند : یکی سفید است و دیگری سیاه . گرگ سفید ، خوب و مهربان است و آزاری نمیرساند . او با همۀ اطرافیان خود در هماهنگی به سر می برد و بیهوده احساس نمیکند که مورد توهین قرار گرفته است . گرگ خوب ، استوار و نیرومند است و می فهمد که چه کسی است و چه توانایی هایی دارد . او فقط هنگامی میجنگد که درست باشد و برای حفاظت و پشتیبانی از خود یا خانواده اش دست به این کار میزند و وقتی میجنگد ، به شیوۀ درست مبارزه میکند . گرگ مهربان ، مراقب همۀ گرگهای گله اش است و هرگز از طبیعت خود منحرف نمیشود .

  اما یک گرگ سیاه هم درون من زندگی میکند که تفاوت بسیاری با گرگ سفید دارد . گرگ سیاه ، فریاد میکشد و خشمگین ، ناراضی ، حسود و ترسان است . کوچکترین مسأله ای او را به خشم می آورد . او نمیتواند به روشنی فکر کند ، زیرا بسیار زیاده خواه و پر از خشم و نفرت است. اما پسرم این خشم از نومیدی سرچشمه میگیرد ، زیرا خشم گرگ سیاه چیزی را تغییر نمیدهد . او در هرکجا پی درد سر است و در نتیجه براحتی آنرا میابد . گرگ سیاه به هیچکس اعتماد نمیکند و در نتیجه هیچ دوست واقعی ندارد .

 

 گاهی زندگی کردن با وجود این دو گرگ در درونم دشوار است زیرا هردوی آنها به سختی می جنگند تا بر روح من چیره شوند . پسر که مجذوب این حکایت پدربزرگ دربارۀ جنگ درونی شده است ، گوشۀ لباس او را می گیرد و با نگرانی می پرسد : پدربزرگ ، کدام یک از گرگها پیروز میشود ؟ رئیس قبیله با لبخندی حاکی از دانایی و صدایی محکم و قوی میگوید : پسرم هردوی آنها ! ببین اگر من انتخاب کنم فقط به گرگ سفید غذا بدهم ، گرگ سیاه مدام در کمین من می نشیند تا ببیند که چه وقت از تعادل خارج شده ام یا به اندازه ای گرفتار هستم که نمی توانم به یکی از مسئوولیت هایم توجه داشته باشم . آنگاه او به گرگ سفید حمله ور میشود و دردسرهای فراوانی برای من و قبیلۀ ما ایجاد میکند . او همیشه خشمگین و در حال جنگ است تا توجهی را که می خواهد به دست بیاورد . اما اگر به گرگ سیاه که طبیعتش را می شناسم ، اندکی توجه نشان دهم ، اگر بپذیرم که او قدرت فراوانی دارد و نشان دهم که به شخصیتش احترام میگذارم وهر گاه در قبیله دچار مشکل بزرگی شدیم از او کمک می گیرم ، گرگ سیاه شاد خواهد شد . در این وضعیت ، گرگ سفید هم شاد است و هردوی آنها برنده می شوند . آنگاه همۀ ما برنده می شویم .

 

 پسر با سردرگمی می پرسد : پدر بزرگ ، من نمیفهمم ، چگونه ممکن است هردو گرگ برنده شوند ؟ رئیس ادامه می دهد : ببین پسرم ، گرگ سیاه ویژگی های مهم فراوانی دارد که برای من مفید است . کارایی او به شرایطی بستگی دارد که برای ما پیش می آید . او قوی و با اراده است و حتی برای لحظه ای جاخالی نمیدهد . گرگ سیاه باهوش است و در ارائه راهکارها و افکار بسیار زیرکانه که به هنگام جنگ مهم هستند ، تواناست . او حس های قوی و تیز بسیاری دارد که فقط کسی که از طریق تاریکی می بیند ، میتواند قدر آنها را بداند. هنگامی که مورد حمله قرار می گیریم ، گرگ سیاه می تواند بزرگترین متحد ما باشد . سپس پدر بزرگ دو تکه گوشت از کیسۀ خود بیرون می آورد و بر زمین می گذارد . او یک تکه را در سمت چپ و دیگری را در سمت راست قرار می دهد و با اشاره به آنها می گوید : اینجا در طرف چپ من غذای گرگ سفید و در طرف راستم ، غذای گرگ سیاه قرار دارد . اگر به هر دو گرگ غذا بدهم ، دیگر برای جلب توجه من نمی جنگند و می توانم بنا بر نیاز از هردوی آنها استفاده کنم . از آنجا که دیگر جنگی میان این دوجریان ندارد ، می توانم صدای شناخت عمیق تر وجودم را بشنوم و انتخاب کنم که در هر شرایطی کمک کدام یک از آنها برایم مفید است .

  این داستان ساده و ژرف ، توصیف تنگنای بشری است . یکایک ما درگیر کشمکش مداوم میان نیروهای تاریکی و روشنایی بر سر جلب توجه و پشتیبانی خود هستیم . هم نور و هم تاریکی ، همزمان در کنار یکدیگر و درون ما وجود دارند .

اگر راستش را بخواهید ، یک گله گرگ درون ما در حرکت هستند : گرگ عاشق ، گرگ مهربان ، گرگ باهوش ، گرگ حساس ، گرگ قوی ، گرگ از خود گذشته ، گرگ دست و دل باز و گرگ خلاق . در کنار این جنبه های مثبت ، گرگ ناراضی ، گرگ ناشکر ، گرگ حق به جانب ، گرگ بدجنس ، گرگ از خود راضی، گرگ شرم آور ، گرگ دروغگو و گرگ ویرانگر هم زندگی می کنند . هر روز ، ما این فرصت را داریم تا همۀ این گرگها ، همۀ این بخشهای وجودمان را بپذیریم و میتوانیم انتخاب کنیم که با هر کدام چگونه ارتباط برقرار نماییم . آیا برخی از آنها را مورد قضاوت قرار میدهیم و وانمود می کنیم که وجود ندارند یا مالکیت کل گله را میپذیریم ؟

  چرا احساس میکنیم نیاز داریم گلۀ گرگهایی را که درون ما به سر میبرند ، انکار کنیم ؟ پاسخ ساده است : یا فکر میکنیم آنها وجود ندارند یا فکر میکنیم که نباید وجود داشته باشند .ما می ترسیم اگر به وجود همۀ خردهای گوناگونی که فضایی را در روانمان اشغال می کنند اعتراف کنیم ، برچسب عجیب و غریب ، عوضی ، خل یا چند شخصیتی به ما بزنند . ما فکر می کنیم باید آدمهای خوب و متعارفی باشیم که فقط یک انسان در درون آنها زندگی می کند . اما خودهای فراوانی وجود دارند که در برنامه سخت افزاری بشراست و خود داری از سازگاری با آنها ، اشتباه سنگینی است ...

 

نام پژوهشگر : امیر دباغی

پژوهشگاه کلام زنده- پژوهشکده داستان کوتاه و کلمات قصار

 

برای آگاه شدن از دیگر نظرات در باره ی این اثر، ادامه ی مطلب را مطالعه کنید.

همچنین از شما دعوت می شود در صورت مطالعه ی این اثر در نقد و بررسی مشارکت کنید یا جمله ها و پارگراف های که برای شما اثر گذار بوده است را با دیگران سهیم شوید.