آنجا هم مثل اينجا

img anja mesle inja

در زمان هاي قديم، دو مسافر به فاصله ي يك روز از يكديگر در يك مسير سفر مي كردند. در ميانه ي دو روستاي دور افتاده از هم، كلبه ي كوچكي وجود داشت كه پيري در آن زندگي مي كرد.

مسافر اول، به پير رسيد و به دعوت پير دمي براي استراحت و خوردن چاي نزد پير ماند. وقتي مسافر قصد رفتن داشت از پير پرسيد كه مردمان آبادي پيش رو چگونه مردماني هستند؟ چون امشب را بايد نزد آنها سر كند.

 

 

پير گفت: پيش از اينكه به اين پرسش پاسخ دهم بگو مردمان آبادي قبلي چگونه مردماني بودند؟

مسافر گفت: آنها بهترين مردماني بودند كه تابحال ديده بودم. با اينكه مردمان فقيري بودند اما غذاي خود را با من تقسيم كردند و به من جاي خواب دادند.اميدوارم بازهم آنها را ببينم.

پير گفت: خبر خوبي برايت دارم جوان، بازهم آنها را خواهي ديد. مردمان ده بعدي نيز به همان خوبي مردم ده قبل هستند.

جوان با خوشحالي راهي ادامه سفر شد. فردا در همان ساعت مسافر دوم از راه رسيد و او هم ساعتي ميهمان پير شد و وقتي خواست به سفرش ادامه دهد همان سوال را از پير پرسيد.

پير گفت: پيش از اينكه به اين پرسش پاسخ دهم بگو مردمان آبادي قبلي چگونه مردماني بودند؟

مسافر گفت: آنان بدترين تجربه ي من بودند. آقدر فقير بودند كه چيزي براي خوردن خودشان هم نداشتند. بناچار شب را گرسنه در كوچه خوابيدم. اميدوارم ديگر آنها را نبينم.

پير گفت: خبر بدي برايت دارم جوان، بازهم آنها را خواهي ديد. مردمان ده بعدي نيز به همان بدي مردم ده قبل هستند.

...

پيش از آنكه به دنبال تجربه ي جديدي از زندگي، جاي خود را عوض كنيم لازم است كه ابتدا نگرش خود را به زندگي عوض كنيم، بدون تغيير ما، آنجا هم مثل اينجا خواهد بود.

 

منبع:

پژوهشگاه كلام زنده

پژوهشكده ي داستان كوتاه