سونای محله‌ی پولدارها (داستان واقعی)

img john assaraf

من بچه‌ی فقیری بودم که آن‌ها را کودکان خیابانی می‌نامند. پدر و مادرم واقعاً از دنیا و مافی‌ها بی‌خبر بودند و همچنان، غافل و جاهل مانده بودند.

شبی چند ساعت به سونای محله‌ی پولدارها می‌رفتم و در آنجا، بهتر است بگویم دلاکی می‌کردم و برای ثروتمندان و پولدارانی که به گرمابه می‌آمدند، آب و لیف و صابون می‌بردم و انعامی می‌گرفتم.


 

ضمناً بیشتر دوست داشتم به صحبت‌های آنان گوش بدهم و چیز یاد بگیرم و از اسرار موفقیت‌شان در کار و کاسبی سردربیاورم.

آخر شب‌ها مرا به زور از آنجا بیرون می‌کردند و از سرِ دلسوزی می‌گفتند هوای سونا برای بچه‌ها مناسب نیست و سلامتی‌ات را به مخاطره می‌اندازد. ولی نمی‌دانستند که من تشنه‌ی شنیدن حرف‌های اینان بودم، نه انعامی که کف دستم می‌گذاشتند.

دوست داشتم از ایشان سؤال کنم و پاسخ پرسش‌های خود را - نه در همان شب - بلکه در سال‌های بعد بگیرم. اوقاتی را که صرف این پرس‌وجوها می‌کردم، بیهوده تلف نمی‌شد و این درست مصادف با زمانی بود که هم‌سن‌وسال‌هایم و هم‌محله‌ای‌هایم به خرید و فروش مواد و کارهای خلاف دیگر می‌پرداختند، ولی من با سؤال‌هایم و تلاش و زحمتی که می‌کشیدم، آتیه‌ام را می‌ساختم و رازهای زندگی را می‌آموختم.‌

جان آساراف [رئیس شرکت بزرگ ریماکس ایندیانا]

 

برگرفته از كتاب:

كانفيلد، جك؛ كودك درون و چراغ جادو؛ برگردان هوشيار رزم آرا؛ چاپ دوم؛ تهران: ليوسا 1388.

 

https://telegram.me/kalamezendeh1