خواسته ی مادربزرگ

img dastan general

یه پیغام از پدرم گرفتم که نوشته بود؛ زنگ بزن به مادر جان و بگو که من جلسه دارم به محض اینکه تموم شد بهش زنگ میزنم.هنوز کامل پیغام را نخونده بودم که یکی دیگه اومد نوشته بود؛ یادتتتتتتتتتت نره                                                                                                            


 

مشغول چک کردن شبکه های مجازی شدم که یهو دوباره گوشیم لرزید و یه پیغام دیگه از پدرم بود که نوشته بود؛ زنگ زدی؟

هم کلافه شده بودم هم حوصله نداشتم و خلاصه شماره مادربزرگو گرفتم.وقتی شماره مادربزرگم را گرفتم هنوز یک بوق هم نخورده بود که گوشی را برداشت: الو علی جان؟

من: الو سلام مادر جان، فرهادم ـ پدرم سرکاره هنوز نیومده. خوبی؟

مادربزرگ: فدای تو ـ صدای زنگ تلفن معلوم بود از خونه شماست. دیگه آخر نماز بودم. خودت خوبی؟ علی خوبه؟

یه لحظه شوکه شدم که یه مادر اونم با سن مادر بزرگ چقدر میتونه بی تاب پسرش که تنها بچه ش هست باشه ـ برخلاف همیشه کلی باهاش گپ زدم؛ دلم تنگ شده بود برای خنده های بلند و با عشقش که با حرف زدن انگار انرژیش بیشتر میشد

 

پدرم هر روز بهش زنگ میزد و ده بیست دقیقه با هم حرف میزدند

ینی خواستهٔ پدر بزرگ مادربزرگا واقعا چیه؟ همکلامی بچه ها و نوه هاشون برای چند دقیقه در روز یا هفته

امروز بر اساس تقویم یک ماه از اون روز میگذره ـ ولی برای پدرم بیشتر از یک سال میگذره. اینو خودش (پدرم) الان بر سر مزار مادربزرگم با بغض و گریه گفت.

 

https://telegram.me/kalamezendeh1