کی با تو رهایی ! - مریم خاژنی

همیشه با ذهنی کودکانه با خود می اندیشیدم که چرا زیبایی ظاهری به این اندازه در زندگی ما مهم است ، چرا ازهمان لحظه ای که نوزادی به دنیا می آید در مورد ظاهر و بدن او صحبت می کنند و اعضای بدنش را به زشت و زیبا تقسیم می کنند چرا اینقدر خوشبختی و احترام وابسته به رنگ پوست و سایز اندام است ، چرا فکر می کنیم شاهزاده ما زمانی از راه می رسد که کمر باریکتری داشته باشیم و چشمانی درشت تر!

چرا عده ای معتاد به موفقیتهای پی در پی شده اند تا درد نازیبا بودن خودرا به فراموشی بسپارند و چرا عده ای موفقیتها و اهدافشان را به دلیل ظاهرشان کنار گذاشته اند .

اصولا زیبا کیست؟

 

چرا معیارهای زیبایی از دهه ای به دهه دیگر تغییر می کند زمانی رنگ پوست سفید و هیکل چاق معیار زیبایی است و زمانی دیگر قدبلند و اندامی تکیده و رنگ پوست تیره!

سال های سال زندگی و عمرم را فدای این معیارها کردم و از ظاهر خودم خجالت کشیدم قربانی مقایسه با دختران زیبا شدم و در خودم شکستم ، من دختر بچه زیبایی بودم اما داستان من  پس از سن بلوغ و تغییرات فیزیکی بعد از آن و هجوم فیدبک های نامناسب و مقایسه شدن های وحشتناک آغاز شد.

شادابی و حس رهایی کودکانه­­ ام را فراموش کرده بودم و درگیری­ با ظاهرم را آغاز کرده بودم چرا شبیه فلان مانکن نیستم ، رژیم غذایی را به خودم تحمیل می کردم بدنم رادوست نداشتم و ساعت ها می نشستم و به هنرپیشه محبوبم نگاه می کردم زیرا او دارای الگوی مطلوب زیبایی بود برای همگان ، اینگونه من مورد تائید بودم و دوست داشتنی !

اما آیا خودم بودم ؟! با رنگ پوستم چه می کردم ، با اندامی که شبیه او نبود چه می کردم باید تن به عمل جراحی می دادم؟

به راستی این داستان من برای خیلی ها آشناست!

به اسارت کشیدن بدن ، به بند کشیدن جسم و گرفتن آزادی از آن !

درد فیدبک های سن بلوغ را سالهای سال با خودم می کشیدم ، آرام آرام خاموشی بدنم را احساس می کردم ....... غمی سنگین!

شاد نبودم خرید لباس و شرکت در مهمانی را دوست نداشتم

پس از شرکت در دوره های خودشناسی و روانشناسی  اندک اندک این بدن خاموش شروع به سخن گفتن کرد چیزی در درون من فریاد می زد " من می خواهم خودم باشم اما دوست داشتنی و جذاب هم باشم "

حال به دنبال نسخه یا فرمولی برای جذابیت و نفس آسوده ای برای این بدن روزی به نمایشگاه عکس یکی از دوستانم رفتم و عکس هایی را از دست انسان های متفاوت با رنگ ها و ظاهر گوناگون جوان ، پیر سفید، سیاه ، زبروخشن ضمخت و ظریف و.......

پای هر عکسی که می ایستادم به نظرم دست بسیار زیبایی می آمد این دست ها تفاوتشان با دست های دیگر این بود هرکدام حسی را بیان می کردند و عکاس به زیبایی این حس را انتقال داده بود !

تا کنون سری به باغ پرندگان زده اید

ابتدا ممکن است سراغ طاووس برویم و طاووس هم چتر زیبایش را برای ما بگشاید اما با گردشی در باغ همه پرندگان را دوست داریم

و جالب اینکه هیچ پرنده ای از ظاهر خودش دلخور نیست و سعی نمی کند چیزی باشد که نیست ، همه نمی خواهند ادای طاووس را در بیاورند ، آنها سعی نمی کنند چیزی باشند که نیستند طبیعت هرگز خواهان عذاب خود نیست و این راز طبیعت است.

وقتی مطابق حالات و الگوی مطلوب واحدی از زیبایی سنجیده می شویم هم جسم و هم روحمان را به بند کشیده ایم و دیگر آزاد نیستیم

و این خلاف طبیعت است !

چهارچوب تعیین کردن و محدود کردن جسم به یک الگوی واحد زیبایی به این منتهی می شود که همه باید شروع کنیم به تغییر بدن و ظاهرمان و پیش رفتن به سمت هماهنگ شدن با الگویی که به عنوان زیبایی معین شده است ، الگویی که از دهه ای به دهه ای تغییر می کند !

بدن با رنگ خود و دمای خود سخن می گوید با دویدن ، سرخی تائید به روی پوست ، تابش نور عشق ، سردی ناباوری ، درخشش چشمان ، خاکستر غم

گاهی با تاب گاهی با لرزش ، با تپش قلب ، احساس حفره ای در دل

 محصور کردن زیبایی بدن و ارزش بدن به هر چیزی کمتر از این عظمت،  یعنی وادار ساختن جسم به زندگی بدون روح

یعنی گرفتن احساس خشنودی و رضایت از جهانی که سرشار ازاین زیبائیهاست .

به صورت خندان ، گونه های گل انداخته از احساس عشق ، تند شدن ضربان قلب و  به هیجان و ذوق پس از دیدن یک منظره زیبا فکر کنید این زبان بدن است ، این همان قدرت درونی بدن است  همان قدرت نهفته ،همان حس زنده بودن و طبیعی بودن

برای لحظه­ ای تمام معیارهای زیبایی را کنار بگذار و ببین دستهایت چقدر گرما دارد ، نگاهت چه میزانی عشق و مهربانی را انتقال می دهد

چهره ات تا چه میزان شادی را بذل و بخشش می کند،  تپش قلبت و هیجان عشق را لمس می کنی

چقدر مستانه و کودکانه می خندی ، پاهایت قدرت اراده ات را نشان می دهند و آغوشت گرم هست یا نه ؟

داستان این است آیا بدنت احساس می کند آیا ارتباط دوستی با لذت با قلب و با روح دارد ؟

آیاحس  شادمانی و سعادت دارد وآیا می تواند به شیوه خود برقصد ، بچرخد و تاب بخورد

آری به شیوه خود !

 مریم خاژنی

پژوهشگاه کلام زندهپژوهشکده مقالات