دوره ى بِراکا

براکا درباره چیست؟

هر رویداد زندگی طعمی دارد. همانطور که هر سیب طعم خود را دارد،بحث کردن، کار کردن، آموختن، بدست آوردن یا از دست دادن و... هم طعم های ویژه خود را دارند.
طعمی از قدرت یا ضعف، افتخار یا حقارت، برد یا باخت، تمنا یا انزجار، امنیت یا ناامنی...

آنچه را که تجربه زندگی می نامیم تداوم بی وقفه رویدادهای زندگی و طعم های تلخ و شیرین آن است، طعم هایی که به زندگی هیجان و معنی می بخشند و به آن احساس می گوییم.

اما در دل همه تجربه های گوناگون، یک تجربه ویژه وجود دارد که با دیگر تجربه ها تفاوت های اساسی و ماهوی دارد:
تجربه ی بودن!
تجربه ی " بودن" یا تجربه ی وجود داشتن، تجربه ای همیشگی و ثابت در دل هر لحظه است. تا هستیم هیچ گاه متوقف نمی شود: در بیداری یا رویا، در میان جمعیت یا تنها در اتاقی خالی و ساکت، "بودن" قلب هر تجربه ای است.

 

"بودن" هم طعم خاص خود را دارد و طعم آن، حال و هوایی است که هر کسی آن را به راحتی شناسایی و بیان می کند.
بطور معمول آن را با کلمات ساده ای چون" حالم خوب است" و "حالم بد است" بیان می‌کنند.

طعم بودن، همان شوق و شهامت بودن ( شوق وجود داشتن و شهامت و جود داشتن) است. طعمی که در واقع بد و خوب نمی شود، کم و زیاد می شود و حال خوب و بد همان حال شارژ و دِشارژ شده است.

تا زمانی که "حالِ بودن" شارژ باشد زندگی با همه رویدادهای تلخ و شیرینش، زندگی است : فرصت دوست داشتنی و هیجان انگیزِ تجربه کردن و رشد کردن.

اما زمانی که سطح این حال پایین می آید هر نقطه از زندگی مشکلی خواهد بود که باید حل شود. و زمانی که از حد خاصی کمتر شود حتی میل به بقا به خطر می افتد.

برای همین ضرورت دارد این حال مستقل از هر تجربه خوب و بدی و هر حس و تلخ و شیرینی که وجود دارد همواره بالا باشد.


اما چه چیزی می تواند این حال را شارژ کند؟

خیلی چیزها و شاید هرچیزی.
قبولی در کنکور، بازیابی سلامتی، یک ازدواج خوب، یک رابطه موفق، یک معامله سود آور، تجربه موفق ذهنی یا معنوی...
هر یک از این ها در کنار طعم خوشی که دارند شاید بتوانند منبعی برای بالا بردن سطح حال هم بشوند. اما برای چه مدتی؟
چند ساعت؟ چند روز؟ یا چند هفته؟

همه ما آزموده ایم که هر آنچه که تصور می کردم تا پایان هستی مرا شاد خواهد کرد به زودی خودش هم به فهرست بلند بالای دلایل نگرانی افزوده خواهد شد.

چه چیزی می تواند منبع همیشگی، رایگان و دسترس حال خوب باشد؟
آیا اصولا چنین گنجی در طبیعت ما نهاده شده است؟

در براکای جان پاسخ این پرسش اساسی را درمی یابید.
و پاسخ ی که آن را " قلب طلایی" می نمایم.
چیزی نهفته در جانمان.
درست اینجا در مرکز وجود.

زایشی که تمام نمی شود، عادی نمی شود. شعله کوچکی در مرکز وجود که هرچه می گذرد افزون می شود، درخشان تر می شود و در نهایت تمام وجود را شعله ور می کند. آن زمان دیگر دغدغه ی "بودن"، دریافت شوق و شهامت بودن نخواهد بود، بازنشر و بخشش آن خواهد بود.