• 25 سال پژوهش و اجرای همایش
    مرکز کاربردی، پژوهشی کلام زنده

  • برگزاری بیش از 1350 دوره همایش
    مرکز کاربردی، پژوهشی کلام زنده
  • مرکز کاربردی، پژوهشی کلام زنده
    بالغ بر 65 هزار نفر هنرجو
  • مرکز کاربردی، پژوهشی کلام زنده
    مهارتهای زندگی و تحول فردی

چگونه مى توانم از مفيد بودن دوره هاى كلام زنده براى خودم مطمئن شوم؟

 

دوره دیدن
چهار روز حضوری + دو ماه مجازی (دوره پایه ای مهارتهای زندگی)
دوره براکا
سه روز حضوری + چهل روز مجازی (دوره حال خوب)
دوره های کوتاه مدت
دوره های یکروزه و نیمروزه کاربردی
دوره های تخصصی
دوره های دارای پیش نیاز (مخصوص دانشجویان براکا و دیدن)

آنچه درباره ما می گویند ...

سارا (تجربیات دیدن)

سلام دوستان عزیزم. سارا هستم.

میخوام تجربمو باهاتون سهیم شم

من یه دوستی دارم از زمان اول دبیرستان.

با هم همکلاسی بودیم. تو شرایطی باهاش آشنا شدم که واقعا از نظر روحی به بودنش تو زندگیم احتیاج داشتم، این دوستم ازون مدلایی بود که سخت انس میگیرن با کسی، به شدت منفی باف و حساس.

از نظر روحیم از همون اول دبیرستان افسرده بود. ولی بخاطر غرورش و شرایط زندگیش همه بهش احترام میزاشتن. خلاصه بار این دوستی سالیان سال تنها رو دوش من بود، همش باید مواظب میبودم ناراحت نشه، نرنجه و بقول معروف باید زیر دماغش نعنا نگه میداشتم.

اونم اصلا ملاحظه من و نمیکرد، فکر کنین خیلی راحت از امکانات من استفاده میکرد و حتی برای چیزی که از من میخواست تقاضا نمیکرد.

وظیفه من میدونست بهش هرچی میخواد بدم. جایی میخواست بره بدون اینکه من بدونم رو حساب اینکه خونه من هست،قول میداد(خودش شمال نیست). بدون اینکه فکر کنه من اصلا شرایط دارم یا نه. راحت بمن میگفت منو ببر فلان جا، فلان خرید و دارم، فلان شهر و پیش میومد تقریبا یک روز من در خدمتش بودم بدون اینکه بفهمه وظیفم نیست. از طرفی به شدت دهن لق بود، و هیچ حرفی تو دهنش نمیموند، قول میداد به هیچ کس نگه ولی باز خودش لو میداد که به فلانی گفتم.

ولی مجموعه ای از یکسری اخلاقای خوب داشت، که منو درگیر خودش میکرد و همیشه میگفتم چون تو شرایطی که نیاز داشتم باهاش دوست شدم نمیتونم کنارش بزارم. اونم خیلی بمن وابسته بود.

من در رابطه با دوستم نه تنها لذت نمیبردم بلکه حس میکردم تو برزخ بزرگی گیر کردم و نه میتونم دل بکنم نه میتونم بمونم.

روزای سختی داشتم و نمیدونستم واقعا چکار کنم. تا اینکه چند روز پیش بعد از کلی کلنجار با خودم یه تصمیم گرفتم، گفتم من باید ثابت کنم استاد زندگیه خودمم و خودم به تنهایی این مشکلم و حل کنم، و نشستم و بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم دوتا اخلاقش از همه بیشتر برام غیر قابل تحمله، راز نگهدار نبودن و بیش از اندازه راحت بودنش و من نمیتونم بخاطر همین دوتا اخلاق نه بوجودش بگم، باید مدیریتش کنم.اول اینکه سعی کنم رازهام و بهش نگم و دوم اینکه تمرین کنم همونقدر که اون راحته، منم بهش براحتی هرجا از عهدم خارجه نه بگم.

خییییییییلی تصمیم سختی بود که بعد اینهمه سال بهش نه بگم ولی چندروز پیش برای اولین بار برای دو موضوع بهش نه گفتم و نمیدونین چقدر راحت شدم، چون واقعا در توانم نبود انجامشون. یکم ناراحت شد ولی با خودم گفتم اینهمه سال من صبوری کردم، دوستی با درک و گذشت یکطرفه به چه دردی میخوره!! ولی باز خودش اومد سراغم، اصلا باورم نمیشد ولی با اونهمه غرورش بعد از نه غیرمنتظره من پیام داد و گفت: من بدون تو واقعا نمیتونم زندگی کنم، منو ببخش از ج ردت ناراحت شدم

استادی زندگی معجزه کرد. من با پاسخ گر شدنم، تونستم این بحران حسی رو مدیریت کنم"